<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آیدا مرادی</title>
<link>http://aidamorady.blogfa.com/</link>
<description>دست نوشته ها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 26 Oct 2009 21:21:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شعرواره16</title>
<link>http://aidamorady.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>شاعر شعری نمی گوید.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جامه ی سیاه سطرها عریانیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فریاد های منقطع جاری در بلاهت روزگار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای بر من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این ویرانه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سایه ی حضور بی حضورم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کدام آتش میسوزد.......؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم دفعه ی بعدی که این وبلاگو آپ کنم کی میشه...از همه ی دوستانی که در این مدت با راهنماییهای مفیدشون باعث شدن تا قدمی مثبت بردارم صمیمانه سپاسگزارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آفتاب را در فراسوی افق پنداشته بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به جز عزیمت نابهنگامم گزیری نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چنین انگاشته بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;شاملو&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 21:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidamorady&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>aidamorady</dc:creator>
<guid>http://aidamorady.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعرواره15</title>
<link>http://aidamorady.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;نگاه کن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چگونه مغرور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدا می زند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;سر به صخره می کوبد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کف بر لب می آورد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موجی که برهنگی اندامش را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تازیانه ی نسیم به تاراج برده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاه کن چگونه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نقش می بندم بر ساحل،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چون گوش ماهی های تنها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سکوت آب را می شنوم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و در زیر پاهای کودکی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درد انزوا را مزه مزه می کنم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بی آنکه فریادی بر آورم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لحظه ای نگاه کن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ببین&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چگونه مغرور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدا می زنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سر به صخره می کوبم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کف بر لب می آورم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عاری از تو...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;ایدا ـ رامسر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;۲۴/۶/۸۸&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 11:12:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidamorady&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>aidamorady</dc:creator>
<guid>http://aidamorady.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعرواره14</title>
<link>http://aidamorady.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;در بیکرانگی وجودت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;غمی جاریست &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که آرامش سکوتم را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با غرش کف آلود می رباید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در من حلول کن ای جنبش بی پایان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذار در امواج مداومت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرداب وجودم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دگرگون شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باری دیگر نفس کشم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در غرش این خشم کف آلود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;ایدا.رامسر&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;۲۶/۶/۸۸&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 14:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidamorady&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>aidamorady</dc:creator>
<guid>http://aidamorady.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب و بیدار</title>
<link>http://aidamorady.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;نمی دونم خوابم یا بیدار.یادمه بوی عید میومد،بوی شیرینی،بوی دسته های گل...موهای خیسم روی شونه هام ریخته بود.با یک دست گوشی تلفنو گرفته بودم و با دست دیگه سعی می کردم موهامو زیر حوله جمع کنم.آره.خوب که فکر می کنم میبینم یک سال پیش بود.شایدم صد سال پیش.همه ی جاده ها بسته بودن به جز یک جاده.قشنگ ترین بهانه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من که چیز زیادی نمی خواستم،می خواستم؟حاضر بودم تا آخر عمرم،موقع رانندگی به نیمرخت زل بزنم،تو اتوبانارو اشتباهی بری و من ذوق کنم،تا آخر مسیر اونقدر بازوتو لمس کنم تا چشمهای عسلیت از رضایت برق بزنه و دو تامون از ته دل بخندیم.فقط بلد نبودم انگشتامو جز تو با کسی قسمت کنم.هیچ وقتم نمی تونم یاد بگیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حتی حاضر بودم تموم زندگیم توی صدای آب رودخونه ای که کنارش وایستادیم،از سرما می لرزیدیم خلاصه بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من که چیز زیادی نمی خواستم.تو هم نمی خواستی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دونم خوابم یا بیدار.توی تاریکی دراز کشیدم،دراز کشیدیم.سرم از درد تیر میکشه و پلک هام ورم کردن.چشمهامو می بیندم و وانمود می کنم که خوابم.تو با چشمهای باز به سقف خیره شدی.دستی رو که همیشه دور کمرم حلقه می کردی روی پیشانی ات گذاشتی و با دست دیگه سیگار روشنیو نگه داشتی.یک نقطه ی روشن.امیدوار میشم.آهسته دهانمو باز می کنم تا حرفی بزنم.دود سیگارو با شدت بیرون میدی و چیزی از من نمیشنوی جز سرفه های پی در پی.با عجله چشمهاتو می بندی،اونقدر ناشیانه که فراموش می کنی سیگاری روشن توی دستهاته.سرمو برمیگردونم تا مجالی برای خاموش کردنش داشته باشی.به جای اینکه مثل همیشه صورتمو روی سینه ات بذارم،میون بالش پنهون می کنم و گونه هام خیس میشن.بعد از چند دقیقه از جا بلند میشی.نمی دونم خوابم یا بیدار.به طرف بالکن میری و در شیشه ای رو بدون هیچ صدایی بازو بسته می کنی.سایه تو میبینم که به نرده ها تکیه دادی.آهسته خودمو روی طرف دیگه ی تخت می کشونم و از گرمای تنت روی تشک و بالش حس لذت بخشی همه ی وجودمو پر می کنه.توی تاریکی دست به جیب میبری.سیگاری روشن می کنی.یک نقطه ی روشن.روزنه ای توی تاریکی روشن میشه.کم کم از گرمای رخوت آور بدنت گرم میشم که ناگهان از خواب میپرم.نمی دونم خوابم یا بیدار.وزنه ای سرمو پایین میکشه.سازم گوشه ی اتاق افتاده.به طرفش میرم.ساز بی صدا روی پاهام میشینه.انگشتهامو روی سیمهاش میکشم.اتاق پر میشه از حضورت.حرکتی می کنی و سایه ای با سیگار روشن به من نزدیک تر میشه.یک نقطه ی روشن.با به یاد آوردن اینکه هیچ کدوم چیز زیادی نمی خواستیم بغضی گلومو پر میکنه.انگشتهامو روی سیمها حرکت میدم و ناله ی ساز بلند میشه.صدای خودمو با صدای ساز همراه می کنم.تو نزدیک تر میشی و گوش می کنی.نوای غم انگیزی توی اتاق طنین میاندازه و با تمام وجود می خونم:مرغ سحر ناله سر کن...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Sep 2009 20:16:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidamorady&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>aidamorady</dc:creator>
<guid>http://aidamorady.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داداش کوچولو(ن.ت)</title>
<link>http://aidamorady.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;این داستان کوتاه رو از مجموعه ی 5 جلدی 20 نویسنده 60 اثر انتخاب کردم که توسط نشر آمیتیس منتشر شده&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;اسم اثر:داداش کوچولو(ن.ت)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;نویسنده:بروس هالند راجرز. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;مترجم:اسدالله امرایی&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=5 face=Calibri&gt;&lt;FONT size=5 face=Calibri&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;سه سال ازگار بود که شب عید پیتر هوس داداش کوچولو با نشان تجاری می کرد.آگهی های مورد علاقه اش آنهایی بود که نشان می داد چه کارهایی می تواند به داداش کوچولو(ن.ت)یاد بدهد.کارهایی که خودش می توانست انجام بدهد.اما هر سال مامان می گفت که پیتر آمادگی آمدن داداش کوچولو(ن ت )را ندارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;تا امسال.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;امسال پیتر دوان دوان خودش را به اتاق نشینمن رساند،داداش کوچولو(ن ت)لای هدیه های بسته بندی شده نشسته بود،مثل بچه ها حرف می زد و لبخندی بر لبانش بود،با دست تپل خودش به یکی از بسته ها می زد.پیتر چنان هیجان زده شد که دوید و داداش کوچولو (ن.ت)را بغل کرد.همین طور شد که دکمه را پیدا کرد.دست پیتر به چیز سردی پشت گردن داداش کوچولو(ن.ت) خورد و ناگهان داداش کوچولو(ن.ت)دیگر حرف نزد.حتی نتوانست بنشیند.داداش کوچولو (ن.ت)کف اتاق وا رفت،درست مثل عروسکهای معمولی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;مامان گفت:پیتر...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;_من که از قصد نکردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;مامان داداش کوچولو (ن.ت)را برداشت و در بغل نشاند،دکمه ی سیاه پشت گردنش را فشار داد.داداش کوچولو(ن.ت)صورتش در هم رفت.گویی می خواست گریه کند.اما مامان او را روی زانو گذاشت و تکان داد و گفت:چه پسر خوبی.دیگر گریه نکرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;مامان گفت:پیتر!داداش کوچولو(ن.ت)مثل باقی اسباب بازیهات نیست.باید خیلی مراقبش باشی.خیال کن بچه ی راست راستکی است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;داداش کوچولو(ن.ت)را گذاشت کف اتاق و او هم مثل کودک تاتی تاتی به طرف پیتر رفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;_چرا نمی گذاری بسته ها را باز کند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;پیتر گذاشت.به داداش کوچولو(ن.ت)نشان داد که بسته ها را چه طور باز کند.اسباب بازی های دیگر عبارت بودند از ماشین آتش نشانی،کتاب گویا،گاری و کلی مکعب چوبی.ماشین آتش نشانی از همه بهتر بود.البته بعد از داداش کوچولو (ن.ت).چراغ گردان،آژیر و شلنگ داشت که از همه ی آنها گاز آبی رنگی بیرون می آمد،درست مثل ماشین آتش نشان واقعی.هدیه ها به اندازه ی پارسال نبود.مامان توضیح داد که داداش کوچولو(ن.ت)گران است.خیلی خوب.داداش کوچولو (ن.ت)بهترین هدیه بود!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اولش پیتر همین فکر را می کرد.اولش هر کاری که داداش کوچولو(ن.ت)انجام می داد جالب و سرگرم کننده بود.پیتر همه ی کاغذ کادوها را جمع کرد و ریخت توی گاری،و داداش کوچولو(ن.ت)آنها را در آورد و کف اتاق ولو کرد.پیتر کتاب گویایی را باز کرد و خواند،اما داداش کوچولو(ن.ت)آمد و کتاب را آنقدر ورق زد که کتاب نتوانست خود را به او برساند.اما بعد که مامان رفت به آشپزخانه تا صبحانه را آماده کند پیتر سعی کرد به داداش کوچولو(ن.ت)یاد بدهد که با مکعب ها برج خیلی بلندی بسازد.داداش کوچولو(ن.ت)از دیدن برج های بلند خوشش نمی آمد.هر بار پیتر چند قطعه را سوار می کرد داداش کوچولو(ن.ت)با دست به هم می زد . می ریخت بعد هم می خندید.پیتر هم دفعه ی اول خندید.دفعه ی دوم هم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد گفت حالا نشانت می دهم.می خواهم آن را بزرگ کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما داداش کوچولو(ن.ت)تماشا نکرد.برج کمی که بالا رفت آن را سرنگون کرد.پیتر دست داداش کوچولو را گرفت و گفت:نه.نکن.!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;چهره ی داداش کوچولو(ن.ت)در هم رفت.چیزی نمانده بود که گریه کند.پیتر نگاهی به طرف آشپزخانه انداخت و دستش را ول کرد و گفت:گریه نکن!ببین!یک برج دیگر می سازم..نگاه کن.بگذار بسازم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;داداش کوچولو(ن.ت)تماشا کرد.بعد زد برج را به هم ریخت.پیتر فکری کرد.وقتی مامان دوباره به اتاق نشینمن آمد پیتر برجی ساخت که از خودش بلندتر بود.بهترین برجی که تا آن وقت ساخته بود.گفت :مامان نگاه کن!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;مامان اصلا به برج توجه نکرد.داداش کوچولو (ن.ت)را برداشت و روی زانو گذاشت و دکمه پشت گردن او را فشار داد تا دوباره روشن شود..داداش کوچولو(ن.ت)به محض اینکه روشن شد جیغ کشید.صورتش سرخ شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;_از قصد نکردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;_پیتر!مگر نگفتم مثل بقیه ی اسباب بازیهات نسیت؟وقتی خاموشش می کنی نمی تواند تکان بخورد اما میبیند و میشنود.احساس دارد.می ترسد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;_برجهای مرا به هم میریزد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;_خب بچه ها این طورند.درست انگار که یه داداش نی نی داری.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;داداش کوچولو(ن.ت)عر زد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;پیتر زیر لبی طوری که مامان نشنود گفت:مال من است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما وقتی داداش کوچولو(ن.ت)آرام گرفت مامان او را زمین گذاشت و پبتر ولش کرد برود و برج را خراب کند.مامان به پیتر گفت کاغذ کادو ها را جمع کند و به آشپزخانه رفت.پبتر یکبار کاغذ کادو ها را جمع کرده بود و مادر از او تشکر نکرد.حتی متوجه هم نشد.پیتر کاغد کادو ها را گلوله می کرد و می انداخت توی گاری دستی تا اینکه پر شد.آن وقت بود که داداش کوچولو(ن.ت) ماشین آتش نشانی را خورد کرد.پیتر به موقع برگشت . او را دید که ماشین را بالا برده و آن را به زمین انداخت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;پیتر داد زد: نکن!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ماشین به زمین خورد شیشه اش ترک برداشت و پکید.خرد شد.پیتر یک دفعه هم با آن بازی نکرده بود و بهترین هدیه ی کریسمس او از بین رفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعدا وقتی مامان به اتاق نشینمن آمد از پیتر به خاطر جمع کردن کاغذ ها تشکر نکرد.عوضش خم شد و داداش کوچولو(ن.ت)را برداشت روشن کرد .لرزید و دوباره جیغ کشید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;مامان پرسید:خدای من!چند وقت خاموش بوده؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;_دوستش ندارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;_پیتر او را می ترسانی!گوش کن!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;_ازش بدم می آید!ببر پسش بده!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;_دیگر هیچ وقت نباید خاموشش کنی.فهمیدی؟هیچ وقت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;پیتر داد زد:مال من است!مال خودم است!هر کاری دلم بخواهد می کنم.!ماشین آتش نشانی من را شکست!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;_بچه است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;_احمق است.ازش بدم می آید.برش گردان.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;_باید یاد بگیری که با او مهربان باشی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;_اگر پسش ندهی خاموشش می کنم.خاموشش می کنم جایی قایمش می کنم که نتونی پیدایش کنی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;_پیتر!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;عصبانی بود.هیچ وقت او را انقدر عصبانی ندیده بود.داداش کوچولو (ن.ت )را به زمین گذاشت و به طرف پیتر رفت.می خواست تنبیه اش کند.پیتر اهمیتی نمی داد.او هم عصبانی بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;داد زد:خیال می کنی!خاموشش می کنم می برم جایی در تاریکی قایمش می کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;_تو همچین غلطی نمی کنی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بازوی او را گرفت و دمرش کرد.لابد بعدش می خواست چند تا ضربه به پشتش بزند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما خبری نشد.پیتر انگشتان او را حس کرد که پشت گردنش به دنبال دکمه ای می گشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 21:28:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidamorady&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>aidamorady</dc:creator>
<guid>http://aidamorady.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعرواره 13</title>
<link>http://aidamorady.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;به دوست عزیزم ع ـ ا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بانوی سکوت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پنجره ی آفتاب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دریچه ای در ظلمت نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و چراغ آگاهی سوسو می زند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در تاریکخانه ی دل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نوری پیداست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در تاریکی دو چشم خیره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;با سر انگشتان سفیدت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کورمال کورمال &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آن را بیاب.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بانوی سکوت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;عاطفه ی وجودت جاریست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و دستانت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ملتهب از شکوفه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در قاب خالی ایستاده ای&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و من می دانم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پنجره ی آفتاب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دریچه ای در ظلمت نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 08:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidamorady&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>aidamorady</dc:creator>
<guid>http://aidamorady.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعرواره 12</title>
<link>http://aidamorady.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>باید از یاد می بردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صندلی ات خالی ست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و پنجره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تهی از نگاه و لبخندت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید هوا را کنسرو می کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی لحظه ها را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که سنگین بودند از عطر حضورت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید نفسی می کشیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنقدر که تمام شوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تو آغاز شوی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نفسی می کشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرگردانم در بوی آشنای سیگاری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و گیج&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از عطر خاطره ها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید‌&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب است که من شاعرم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 07:29:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidamorady&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>aidamorady</dc:creator>
<guid>http://aidamorady.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حضیان واره.....</title>
<link>http://aidamorady.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;دهانمو باز می کنم و با تمام وجود فریاد می زنم.نفسم بند میاد و دهانم پر از آب میشه و از همه ی صدایی که از اعماق وجودم بیرون میاد چند تا حباب باقی می مونه که همه شون روی آب می ترکند،از همه ی خودم یک سایه ی خسته که با موهای خیس روی تخت افتاده و از همه ی تو دنیایی که توش نعش یه سایه با موهای خیس جایی نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دهانمو باز می کنم و با تمام وجود فریاد می زنم.نفسم بند میاد و دهانم پر از آب میشه.چشمهای از حدقه بیرون زده ام به جز تصاویر گنگ و مواج چیزی نمی بینند.از همه ی من چیزی به جز یه دنیای لرزان باقی نمی مونه.حباب های روی آب به سرعت می ترکند و سایه ی خیس مجالی برای دست و پا زدن پیدا نمی کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دهانمو باز می کنم و با تمام وجود فریاد می زنم.نفسم بند میاد و دهانم پر از آب میشه.توی دستهات آب میشم و از میون انگشتهات چکه چکه روی کاغذ میریزم.یه نفر داره روی کاغذ جون میده.حباب های کوچیک و بزرگ روی سطح آب می ترکند .سایه ی تنها با موهای خیس روی تخت افتاده.صدایی توی گوشهاش زنگ می زنه.موهای خیسشو ازجلوی چشمهاش کنار می زنه و با تمام وجود جواب میده: &quot; جانم؟ &quot; از انعکاس صدای خودش توی اتاق خالی وحشت می کنه و با دست گوشهاشو می پوشونه.دهانشو باز می کنه و با تمام وجود فریاد می زنه.نفسش بند میاد و دهانش پر از آب میشه.حباب های ریز و درشت روی آب می ترکند.یه نفر روی کاغذ جون میده و از همه ی وجود من چیزی نمی مونه به جز یک سطح آب بدون حباب.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Jul 2009 22:01:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidamorady&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>aidamorady</dc:creator>
<guid>http://aidamorady.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی نام</title>
<link>http://aidamorady.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>زخم های ابدی 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تسکین نمیابند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من طعمه ی زمانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و داغ جاودانگی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چراغی در ظلمت حضورم نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسان مگیر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازی خاموش اشکها را.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در جستجوی روشنی چشمانت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مغروق ثانیه های خیس شدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و هجوم تازیانه ی نگاهت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مجالی برای بودنم نداد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Jul 2009 10:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidamorady&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>aidamorady</dc:creator>
<guid>http://aidamorady.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجنون</title>
<link>http://aidamorady.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>به هنرمند گرامی جناب آقای رضا حیدری به مناسبت سالروز تولدشان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهترینها را برایشان آرزو مندیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;آنقدر محتاط قدم هایش را برمی داشت که هر لحظه احساس می کردی زمین زیر پاهایش خالی می شود.در حالی که با یک دست عصا را در دست گرفته و با دست دیگر قاب عکسی را به سینه می فشرد،با صدای بم و آرام جملاتی را زمزمه می کرد که هر غریبه ای کنجکاو میشد به این نجوای عاشقانه گوش دهد و برای لحظاتی تپش های قلب خودش را هم بشنود.اما این نجواها و زمزمه ها تنها برای غریبه ها عجیب بود.مردمی که در همان محل زندگی می کردند به نجواهای عاشقانه ی او با قاب عکس عادت کرده بودندو مجنون صدایش می کردند.وصف مجنون و عاشقی پنجاه و چهار ساله اش دهان به دهان چرخیده بود اما هیچ کس آنقدر مورد اعتماد مجنون نشده بود تا اجازه پیدا کند نگاهی بر روی عکس درون قاب عکس بیندازد.مجنون آن را محکم بر روی قلبش می فشرد  و مانند تکه ای از وجودش از آن نگهداری می کرد.همه ی اهالی محل از زن های همسایه و کسبه گرفته تا محسن و بچه های تیم فوتبالش کنجکاو بودند که حتی برای یک لحظه هم شده نگاهی به قاب بیندازند و چهره ی معشوقی که مجنون پنجاه و چهار سال در غم دوریش می سوزد و آه می کشد ببینند.مجنون بی تفاوت به همه ی زمزمه ها هر روز به نجواهای عاشقانه اش ادامه می داد و در حسرت دیدار یار می سوخت.روزهایی که صدای بم وگیرای او در کوچه طنین می انداخت و با سوز دل می خواند:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;دل از من برد و روی از من نهان کرد             خدا را با که این بازی توان کرد1&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;زنها از پشت پنجره گوش می دادند و بچه ها برای لحظه ای از ضربه زدن به توپ و داد و قال دست می کشیدندو می فهمیدند آن روز مجنون بیشتر از روزهای دیگر در غم دوری معشوق دلتنگ و بی تاب است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;حضور او برای اهالی و شنیدن زمزمه هایش عادت شده بود و هر روز انتظارش را می کشیدند اما صبح امروز ،مجنون مثل همیشه نبود.عصا و قاب عکس را در دست گرفته ،ساکت و با بی اعتمادی قدم های کوچک برمیداشت.باد گرمی به صورتش می خوردو در دلش آشوبی احساس می کرد.در گوشهایش زمزمه ای می شنید و بیهوده سرش را به هر طرف می چرخاند.نیاز داشت به جایی تکیه کند.عصایش را محکم تر در دست فشرد.صدای بچه ها را که در حال بازی بودند می شنید.به سمت جایی که صدای بچه ها می آمد به راه افتاد.ترسی در جانش لانه کرده بود.برای غلبه بر وحشت درونی اش شروع به خواندن شعری جدید کرد:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم        دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است2&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;صدا در گلویش شکست.با شنیدن صدای بچه ها جان تازه ای گرفت. قدم های لرزانش را بلندتر برداشت و به نزدیکی آنها رسید.صدایی در سرش پیچید.زمین زیر پاهایش می لرزید و در یک لحظه ضربه ای به بدنش وارد آمد.از روی زمین کنده شد.جایی بین زمین و آسمان معلق بود ولی صدای موتوری را که با سرعت دور می شد می شنید.بر روی زمین افتاد.عصای سفید در دستش نبود و صدای شکستن عینکش و قاب عکس همزمان در گوشش پیچید.دردی همه ی بدنش را در برگرفت.گرمی قطرات خون را بر روی صورتش حس کرد و تنها توانست آهی بگوید.بچه ها به دورش حلقه زدند و یکی از آنها وحشت زده گریه را سر داد.نگاه بچه ها بیشتر از اینکه بر روی مجنون سنگینی کند بر روی قاب عکس شکسته سنگینی می کرد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;قاب عکس خالی بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1/2:حافظ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Jul 2009 19:38:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aidamorady&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>aidamorady</dc:creator>
<guid>http://aidamorady.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
