تبليغاتX
آیدا مرادی - بدون اسم.(فعلا.)
دست نوشته ها

هوای فرودگاه هر لحظه گرم تر می شد.زن با یک دست گره روسری را شل کرد و با دست دیگر بازوی مرد را محکم تر چسبید.مرد زیر سنگینی بار چمدان و سنگینی بدن زن به سختی راه می رفت اما همچنان از ته دل می خندید و چشم هایش از شادی برق می زد.زن هر لحظه را در ذهنش ثبت می کرد . سعی داشت بر سرگیجه اش غلبه کند و با شنیدن صدایی که شماره های پرواز را اعلام می کرد آب دهان را به سختی فرو داد،لبخندی صورتش را پوشاند و جملاتی را که بارها در ذهن تکرارشان کرده بود خیره در چشمان خندان مرد تکرار کرد.صورت مرد روشن تر از قبل درخشید.با گام های آسوده از زن فاصله گرفت.لحظه ای سر برگرداند.زن تمام نیرویش را جمع کرد ، دستش را بالا برد و با خنده برای مرد دست تکان داد تا انجا که مرد از دیدرسش خارج شد.سقف فرودگاه پایین می آمد.پایین تر.زن به تصور اینکه هنوز در دیدرس مرد است دستش را پایین نمی آورد و همچنان دست تکان می داد.مانتوی نازکش بر روی بدن کش می امد و کلافه با دست دیگر عرق روی پیشانی را پاک می کرد.سنگینی سقف فردگاه را بر روی دستش حس می کرد.احساس خفگی همه ی وجودش را در بر گرفت.گره ی روسری را شل کرد.آنقدر که روسری بر روی شانه هایش افتاد ولی زن همچنان برای تنفسی دوباره تلاش می کرد.سقف آنقدر پایین آمد که زن جز تاریکی  چیزی ندید.پاهایش لرزید و دردی شدید در استخوان هایش حس کرد.همهمه ی اطرافش را می شنید ولی جز تاریکی و سیاهی چیزی نمیدید.ناگهان همه ی قدرتش را جمع کرد و لبخند محوی صورتش را پوشاند.صورت مرد درون چشم هایش هنوز می خندید.

+ نوشته شده در  87/10/29ساعت 12:25  توسط آیدا مرادی  |