تبليغاتX
آیدا مرادی - سگ خدا
دست نوشته ها

هر روز در میدان به همراه پسر بچه می ایستاد.هرکس اسمش را می پرسید می گفت: " سگ خدا.دروغگو سگ خداست".

با نگاه ماتی که به روبرو خیره شده بود خنده ها و آه هایی را که پشت سرش می شنید نشنیده می گرفت ،دست پسر بچه ای که همراهش بود می کشید و آهسته از خود می پرسید:" امروز چند شنبه است؟"

37 سال بود که هر صبح این سوال را از خود می پرسید.درست از روزی که مادرش سگ مرده به دنیا آورده بود.صدایی در گوشش زمزمه می کرد.می گفتند :دیوانه است."ولی دیوانه نبود.واقعا صدا را می شنید.می دانست روزی در همین میدان صدا را شنیده است.درست سه شنبه.

چشمانش به روبرو دوخته شده بود و گوشه ی نگاهش به تصویر ناتمام زنی پیچیده در چادر مشکی.زن پشت سر هم جملاتی را تکرار می کرد.درست در لحظه ای  که با ترس پا به پای زن می رفت و دستش را می چسبید همه ی سگ های دنیا با هم شروع به پارس می کردند و او چشمهایش را می بست و نعره می زد.گوشهایش رابا دست می گرفت و دیگر از دستهای زن نیمه تمام خبری نبود.باز از خود می پرسید:امروز چند شنبه است؟"

همان طور که به دنبال زن می گشت ناگهان قدمهایش سست شد.نه.اینبار اشتباه نکرده بود.زن پوشیده در چادر مشکی دست پسر بچه ای را در دست داشت و پشت به او با طمامینه قدم برمیداشت.دست پسرک را کشید و با عجله خود را به سایه ی مشکی رنگ رساند.ناغافل دست دیگر زن را در دست گرفت و زن به طرفش چرخید.چشمهای زن شبیه چشمهای سگ هار بود و زبان بزرگش از بین دندان های زردش خودنمایی می کرد.چند قدم به عقب برداشت.وحشت زده به زن خیره شد.از بین دندان های تیز و زرد زن صدای پارس سگ بیرون می آمد و گوشه ی لبهایش کف کرده بود.

چشمانش را بست.گوشهاش را گرفت و دست پسرک از دستش رها شد.وحشت زده نعره زد:سگ خدا...سگ خدا... سگ خدا....

+ نوشته شده در  87/10/05ساعت 23:19  توسط آیدا مرادی  |