و من چه قدر دیر فهمیدم که....
یاد و خاطره ی کلاسهای استاد که دانشجوها به خاطر تعداد زیادشون مجبور بودن توی راهرو ایستاده به درس گوش بدن و یاد گرفتن تعزیه به روشی متفاوت و چهره ی استاد که همیشه احساس می کردم نگاهش از دنیای دیگه حرف می زنه از جلوی چشمام کنار نمیره.
چه قدر دلم می خواد یکبار دیگه سر کلاسشون باشم و به ما فرق واقعیتو حقیقتو بگن و دوباره از میلو حق برامون حرف بزنن شاید با کلام خودشون رفتنشونو راحت تر باور کنیم.
روانشان شاد.