جامه ی سیاه سطرها عریانیست.
فریاد های منقطع جاری در بلاهت روزگار.
وای بر من
در این ویرانه
سایه ی حضور بی حضورم
در کدام آتش میسوزد.......؟
سلام.
نمی دونم دفعه ی بعدی که این وبلاگو آپ کنم کی میشه...از همه ی دوستانی که در این مدت با راهنماییهای مفیدشون باعث شدن تا قدمی مثبت بردارم صمیمانه سپاسگزارم.
آفتاب را در فراسوی افق پنداشته بودم.
به جز عزیمت نابهنگامم گزیری نبود.
چنین انگاشته بودم.
آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.
شاملو