نمی دونم خوابم یا بیدار.یادمه بوی عید میومد،بوی شیرینی،بوی دسته های گل...موهای خیسم روی شونه هام ریخته بود.با یک دست گوشی تلفنو گرفته بودم و با دست دیگه سعی می کردم موهامو زیر حوله جمع کنم.آره.خوب که فکر می کنم میبینم یک سال پیش بود.شایدم صد سال پیش.همه ی جاده ها بسته بودن به جز یک جاده.قشنگ ترین بهانه.
من که چیز زیادی نمی خواستم،می خواستم؟حاضر بودم تا آخر عمرم،موقع رانندگی به نیمرخت زل بزنم،تو اتوبانارو اشتباهی بری و من ذوق کنم،تا آخر مسیر اونقدر بازوتو لمس کنم تا چشمهای عسلیت از رضایت برق بزنه و دو تامون از ته دل بخندیم.فقط بلد نبودم انگشتامو جز تو با کسی قسمت کنم.هیچ وقتم نمی تونم یاد بگیرم.
حتی حاضر بودم تموم زندگیم توی صدای آب رودخونه ای که کنارش وایستادیم،از سرما می لرزیدیم خلاصه بشه.
من که چیز زیادی نمی خواستم.تو هم نمی خواستی.
نمی دونم خوابم یا بیدار.توی تاریکی دراز کشیدم،دراز کشیدیم.سرم از درد تیر میکشه و پلک هام ورم کردن.چشمهامو می بیندم و وانمود می کنم که خوابم.تو با چشمهای باز به سقف خیره شدی.دستی رو که همیشه دور کمرم حلقه می کردی روی پیشانی ات گذاشتی و با دست دیگه سیگار روشنیو نگه داشتی.یک نقطه ی روشن.امیدوار میشم.آهسته دهانمو باز می کنم تا حرفی بزنم.دود سیگارو با شدت بیرون میدی و چیزی از من نمیشنوی جز سرفه های پی در پی.با عجله چشمهاتو می بندی،اونقدر ناشیانه که فراموش می کنی سیگاری روشن توی دستهاته.سرمو برمیگردونم تا مجالی برای خاموش کردنش داشته باشی.به جای اینکه مثل همیشه صورتمو روی سینه ات بذارم،میون بالش پنهون می کنم و گونه هام خیس میشن.بعد از چند دقیقه از جا بلند میشی.نمی دونم خوابم یا بیدار.به طرف بالکن میری و در شیشه ای رو بدون هیچ صدایی بازو بسته می کنی.سایه تو میبینم که به نرده ها تکیه دادی.آهسته خودمو روی طرف دیگه ی تخت می کشونم و از گرمای تنت روی تشک و بالش حس لذت بخشی همه ی وجودمو پر می کنه.توی تاریکی دست به جیب میبری.سیگاری روشن می کنی.یک نقطه ی روشن.روزنه ای توی تاریکی روشن میشه.کم کم از گرمای رخوت آور بدنت گرم میشم که ناگهان از خواب میپرم.نمی دونم خوابم یا بیدار.وزنه ای سرمو پایین میکشه.سازم گوشه ی اتاق افتاده.به طرفش میرم.ساز بی صدا روی پاهام میشینه.انگشتهامو روی سیمهاش میکشم.اتاق پر میشه از حضورت.حرکتی می کنی و سایه ای با سیگار روشن به من نزدیک تر میشه.یک نقطه ی روشن.با به یاد آوردن اینکه هیچ کدوم چیز زیادی نمی خواستیم بغضی گلومو پر میکنه.انگشتهامو روی سیمها حرکت میدم و ناله ی ساز بلند میشه.صدای خودمو با صدای ساز همراه می کنم.تو نزدیک تر میشی و گوش می کنی.نوای غم انگیزی توی اتاق طنین میاندازه و با تمام وجود می خونم:مرغ سحر ناله سر کن...
این داستان کوتاه رو از مجموعه ی 5 جلدی 20 نویسنده 60 اثر انتخاب کردم که توسط نشر آمیتیس منتشر شده
.اسم اثر:داداش کوچولو(ن.ت)
نویسنده:بروس هالند راجرز.
مترجم:اسدالله امرایی
سه سال ازگار بود که شب عید پیتر هوس داداش کوچولو با نشان تجاری می کرد.آگهی های مورد علاقه اش آنهایی بود که نشان می داد چه کارهایی می تواند به داداش کوچولو(ن.ت)یاد بدهد.کارهایی که خودش می توانست انجام بدهد.اما هر سال مامان می گفت که پیتر آمادگی آمدن داداش کوچولو(ن ت )را ندارد.
تا امسال.
امسال پیتر دوان دوان خودش را به اتاق نشینمن رساند،داداش کوچولو(ن ت)لای هدیه های بسته بندی شده نشسته بود،مثل بچه ها حرف می زد و لبخندی بر لبانش بود،با دست تپل خودش به یکی از بسته ها می زد.پیتر چنان هیجان زده شد که دوید و داداش کوچولو (ن.ت)را بغل کرد.همین طور شد که دکمه را پیدا کرد.دست پیتر به چیز سردی پشت گردن داداش کوچولو(ن.ت) خورد و ناگهان داداش کوچولو(ن.ت)دیگر حرف نزد.حتی نتوانست بنشیند.داداش کوچولو (ن.ت)کف اتاق وا رفت،درست مثل عروسکهای معمولی.
مامان گفت:پیتر...!
_من که از قصد نکردم.
مامان داداش کوچولو (ن.ت)را برداشت و در بغل نشاند،دکمه ی سیاه پشت گردنش را فشار داد.داداش کوچولو(ن.ت)صورتش در هم رفت.گویی می خواست گریه کند.اما مامان او را روی زانو گذاشت و تکان داد و گفت:چه پسر خوبی.دیگر گریه نکرد.
مامان گفت:پیتر!داداش کوچولو(ن.ت)مثل باقی اسباب بازیهات نیست.باید خیلی مراقبش باشی.خیال کن بچه ی راست راستکی است.
داداش کوچولو(ن.ت)را گذاشت کف اتاق و او هم مثل کودک تاتی تاتی به طرف پیتر رفت.
_چرا نمی گذاری بسته ها را باز کند؟
پیتر گذاشت.به داداش کوچولو(ن.ت)نشان داد که بسته ها را چه طور باز کند.اسباب بازی های دیگر عبارت بودند از ماشین آتش نشانی،کتاب گویا،گاری و کلی مکعب چوبی.ماشین آتش نشانی از همه بهتر بود.البته بعد از داداش کوچولو (ن.ت).چراغ گردان،آژیر و شلنگ داشت که از همه ی آنها گاز آبی رنگی بیرون می آمد،درست مثل ماشین آتش نشان واقعی.هدیه ها به اندازه ی پارسال نبود.مامان توضیح داد که داداش کوچولو(ن.ت)گران است.خیلی خوب.داداش کوچولو (ن.ت)بهترین هدیه بود!
اولش پیتر همین فکر را می کرد.اولش هر کاری که داداش کوچولو(ن.ت)انجام می داد جالب و سرگرم کننده بود.پیتر همه ی کاغذ کادوها را جمع کرد و ریخت توی گاری،و داداش کوچولو(ن.ت)آنها را در آورد و کف اتاق ولو کرد.پیتر کتاب گویایی را باز کرد و خواند،اما داداش کوچولو(ن.ت)آمد و کتاب را آنقدر ورق زد که کتاب نتوانست خود را به او برساند.اما بعد که مامان رفت به آشپزخانه تا صبحانه را آماده کند پیتر سعی کرد به داداش کوچولو(ن.ت)یاد بدهد که با مکعب ها برج خیلی بلندی بسازد.داداش کوچولو(ن.ت)از دیدن برج های بلند خوشش نمی آمد.هر بار پیتر چند قطعه را سوار می کرد داداش کوچولو(ن.ت)با دست به هم می زد . می ریخت بعد هم می خندید.پیتر هم دفعه ی اول خندید.دفعه ی دوم هم.
بعد گفت حالا نشانت می دهم.می خواهم آن را بزرگ کنم.
اما داداش کوچولو(ن.ت)تماشا نکرد.برج کمی که بالا رفت آن را سرنگون کرد.پیتر دست داداش کوچولو را گرفت و گفت:نه.نکن.!
چهره ی داداش کوچولو(ن.ت)در هم رفت.چیزی نمانده بود که گریه کند.پیتر نگاهی به طرف آشپزخانه انداخت و دستش را ول کرد و گفت:گریه نکن!ببین!یک برج دیگر می سازم..نگاه کن.بگذار بسازم!
داداش کوچولو(ن.ت)تماشا کرد.بعد زد برج را به هم ریخت.پیتر فکری کرد.وقتی مامان دوباره به اتاق نشینمن آمد پیتر برجی ساخت که از خودش بلندتر بود.بهترین برجی که تا آن وقت ساخته بود.گفت :مامان نگاه کن!
مامان اصلا به برج توجه نکرد.داداش کوچولو (ن.ت)را برداشت و روی زانو گذاشت و دکمه پشت گردن او را فشار داد تا دوباره روشن شود..داداش کوچولو(ن.ت)به محض اینکه روشن شد جیغ کشید.صورتش سرخ شد.
_از قصد نکردم.
_پیتر!مگر نگفتم مثل بقیه ی اسباب بازیهات نسیت؟وقتی خاموشش می کنی نمی تواند تکان بخورد اما میبیند و میشنود.احساس دارد.می ترسد.
_برجهای مرا به هم میریزد.
_خب بچه ها این طورند.درست انگار که یه داداش نی نی داری.
داداش کوچولو(ن.ت)عر زد.
پیتر زیر لبی طوری که مامان نشنود گفت:مال من است.
اما وقتی داداش کوچولو(ن.ت)آرام گرفت مامان او را زمین گذاشت و پبتر ولش کرد برود و برج را خراب کند.مامان به پیتر گفت کاغذ کادو ها را جمع کند و به آشپزخانه رفت.پبتر یکبار کاغذ کادو ها را جمع کرده بود و مادر از او تشکر نکرد.حتی متوجه هم نشد.پیتر کاغد کادو ها را گلوله می کرد و می انداخت توی گاری دستی تا اینکه پر شد.آن وقت بود که داداش کوچولو(ن.ت) ماشین آتش نشانی را خورد کرد.پیتر به موقع برگشت . او را دید که ماشین را بالا برده و آن را به زمین انداخت.
پیتر داد زد: نکن!
ماشین به زمین خورد شیشه اش ترک برداشت و پکید.خرد شد.پیتر یک دفعه هم با آن بازی نکرده بود و بهترین هدیه ی کریسمس او از بین رفت.
بعدا وقتی مامان به اتاق نشینمن آمد از پیتر به خاطر جمع کردن کاغذ ها تشکر نکرد.عوضش خم شد و داداش کوچولو(ن.ت)را برداشت روشن کرد .لرزید و دوباره جیغ کشید.
مامان پرسید:خدای من!چند وقت خاموش بوده؟
_دوستش ندارم.
_پیتر او را می ترسانی!گوش کن!
_ازش بدم می آید!ببر پسش بده!
_دیگر هیچ وقت نباید خاموشش کنی.فهمیدی؟هیچ وقت!
پیتر داد زد:مال من است!مال خودم است!هر کاری دلم بخواهد می کنم.!ماشین آتش نشانی من را شکست!
_بچه است.
_احمق است.ازش بدم می آید.برش گردان.
_باید یاد بگیری که با او مهربان باشی.
_اگر پسش ندهی خاموشش می کنم.خاموشش می کنم جایی قایمش می کنم که نتونی پیدایش کنی!
_پیتر!
عصبانی بود.هیچ وقت او را انقدر عصبانی ندیده بود.داداش کوچولو (ن.ت )را به زمین گذاشت و به طرف پیتر رفت.می خواست تنبیه اش کند.پیتر اهمیتی نمی داد.او هم عصبانی بود.
داد زد:خیال می کنی!خاموشش می کنم می برم جایی در تاریکی قایمش می کنم.
_تو همچین غلطی نمی کنی!
بازوی او را گرفت و دمرش کرد.لابد بعدش می خواست چند تا ضربه به پشتش بزند.
اما خبری نشد.پیتر انگشتان او را حس کرد که پشت گردنش به دنبال دکمه ای می گشت.
به دوست عزیزم ع ـ ا
بانوی سکوت
پنجره ی آفتاب
دریچه ای در ظلمت نیست
و چراغ آگاهی سوسو می زند.
در تاریکخانه ی دل
نوری پیداست.
در تاریکی دو چشم خیره.
با سر انگشتان سفیدت
کورمال کورمال
آن را بیاب.
بانوی سکوت
عاطفه ی وجودت جاریست
و دستانت
ملتهب از شکوفه
در قاب خالی ایستاده ای
و من می دانم
پنجره ی آفتاب
دریچه ای در ظلمت نیست.