صندلی ات خالی ست
و پنجره
تهی از نگاه و لبخندت.
باید هوا را کنسرو می کردم
حتی لحظه ها را
که سنگین بودند از عطر حضورت.
باید نفسی می کشیدم
آنقدر که تمام شوم
و تو آغاز شوی.
نفسی می کشم.
سرگردانم در بوی آشنای سیگاری
و گیج
از عطر خاطره ها.
شاید
امشب است که من شاعرم...
دهانمو باز می کنم و با تمام وجود فریاد می زنم.نفسم بند میاد و دهانم پر از آب میشه و از همه ی صدایی که از اعماق وجودم بیرون میاد چند تا حباب باقی می مونه که همه شون روی آب می ترکند،از همه ی خودم یک سایه ی خسته که با موهای خیس روی تخت افتاده و از همه ی تو دنیایی که توش نعش یه سایه با موهای خیس جایی نداره.
دهانمو باز می کنم و با تمام وجود فریاد می زنم.نفسم بند میاد و دهانم پر از آب میشه.چشمهای از حدقه بیرون زده ام به جز تصاویر گنگ و مواج چیزی نمی بینند.از همه ی من چیزی به جز یه دنیای لرزان باقی نمی مونه.حباب های روی آب به سرعت می ترکند و سایه ی خیس مجالی برای دست و پا زدن پیدا نمی کنه.
دهانمو باز می کنم و با تمام وجود فریاد می زنم.نفسم بند میاد و دهانم پر از آب میشه.توی دستهات آب میشم و از میون انگشتهات چکه چکه روی کاغذ میریزم.یه نفر داره روی کاغذ جون میده.حباب های کوچیک و بزرگ روی سطح آب می ترکند .سایه ی تنها با موهای خیس روی تخت افتاده.صدایی توی گوشهاش زنگ می زنه.موهای خیسشو ازجلوی چشمهاش کنار می زنه و با تمام وجود جواب میده: " جانم؟ " از انعکاس صدای خودش توی اتاق خالی وحشت می کنه و با دست گوشهاشو می پوشونه.دهانشو باز می کنه و با تمام وجود فریاد می زنه.نفسش بند میاد و دهانش پر از آب میشه.حباب های ریز و درشت روی آب می ترکند.یه نفر روی کاغذ جون میده و از همه ی وجود من چیزی نمی مونه به جز یک سطح آب بدون حباب.