تبليغاتX
آیدا مرادی
دست نوشته ها
زخم های ابدی

تسکین نمیابند.

من طعمه ی زمانم

و داغ جاودانگی

چراغی در ظلمت حضورم نیست.

آسان مگیر

بازی خاموش اشکها را.

در جستجوی روشنی چشمانت

مغروق ثانیه های خیس شدم

و هجوم تازیانه ی نگاهت

مجالی برای بودنم نداد.

+ نوشته شده در  88/04/22ساعت 13:54  توسط آیدا مرادی  | 

به هنرمند گرامی جناب آقای رضا حیدری به مناسبت سالروز تولدشان.

بهترینها را برایشان آرزو مندیم.

آنقدر محتاط قدم هایش را برمی داشت که هر لحظه احساس می کردی زمین زیر پاهایش خالی می شود.در حالی که با یک دست عصا را در دست گرفته و با دست دیگر قاب عکسی را به سینه می فشرد،با صدای بم و آرام جملاتی را زمزمه می کرد که هر غریبه ای کنجکاو میشد به این نجوای عاشقانه گوش دهد و برای لحظاتی تپش های قلب خودش را هم بشنود.اما این نجواها و زمزمه ها تنها برای غریبه ها عجیب بود.مردمی که در همان محل زندگی می کردند به نجواهای عاشقانه ی او با قاب عکس عادت کرده بودندو مجنون صدایش می کردند.وصف مجنون و عاشقی پنجاه و چهار ساله اش دهان به دهان چرخیده بود اما هیچ کس آنقدر مورد اعتماد مجنون نشده بود تا اجازه پیدا کند نگاهی بر روی عکس درون قاب عکس بیندازد.مجنون آن را محکم بر روی قلبش می فشرد  و مانند تکه ای از وجودش از آن نگهداری می کرد.همه ی اهالی محل از زن های همسایه و کسبه گرفته تا محسن و بچه های تیم فوتبالش کنجکاو بودند که حتی برای یک لحظه هم شده نگاهی به قاب بیندازند و چهره ی معشوقی که مجنون پنجاه و چهار سال در غم دوریش می سوزد و آه می کشد ببینند.مجنون بی تفاوت به همه ی زمزمه ها هر روز به نجواهای عاشقانه اش ادامه می داد و در حسرت دیدار یار می سوخت.روزهایی که صدای بم وگیرای او در کوچه طنین می انداخت و با سوز دل می خواند:

دل از من برد و روی از من نهان کرد             خدا را با که این بازی توان کرد1

زنها از پشت پنجره گوش می دادند و بچه ها برای لحظه ای از ضربه زدن به توپ و داد و قال دست می کشیدندو می فهمیدند آن روز مجنون بیشتر از روزهای دیگر در غم دوری معشوق دلتنگ و بی تاب است.

حضور او برای اهالی و شنیدن زمزمه هایش عادت شده بود و هر روز انتظارش را می کشیدند اما صبح امروز ،مجنون مثل همیشه نبود.عصا و قاب عکس را در دست گرفته ،ساکت و با بی اعتمادی قدم های کوچک برمیداشت.باد گرمی به صورتش می خوردو در دلش آشوبی احساس می کرد.در گوشهایش زمزمه ای می شنید و بیهوده سرش را به هر طرف می چرخاند.نیاز داشت به جایی تکیه کند.عصایش را محکم تر در دست فشرد.صدای بچه ها را که در حال بازی بودند می شنید.به سمت جایی که صدای بچه ها می آمد به راه افتاد.ترسی در جانش لانه کرده بود.برای غلبه بر وحشت درونی اش شروع به خواندن شعری جدید کرد:

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم        دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است2

صدا در گلویش شکست.با شنیدن صدای بچه ها جان تازه ای گرفت. قدم های لرزانش را بلندتر برداشت و به نزدیکی آنها رسید.صدایی در سرش پیچید.زمین زیر پاهایش می لرزید و در یک لحظه ضربه ای به بدنش وارد آمد.از روی زمین کنده شد.جایی بین زمین و آسمان معلق بود ولی صدای موتوری را که با سرعت دور می شد می شنید.بر روی زمین افتاد.عصای سفید در دستش نبود و صدای شکستن عینکش و قاب عکس همزمان در گوشش پیچید.دردی همه ی بدنش را در برگرفت.گرمی قطرات خون را بر روی صورتش حس کرد و تنها توانست آهی بگوید.بچه ها به دورش حلقه زدند و یکی از آنها وحشت زده گریه را سر داد.نگاه بچه ها بیشتر از اینکه بر روی مجنون سنگینی کند بر روی قاب عکس شکسته سنگینی می کرد.

قاب عکس خالی بود.

 

1/2:حافظ

 

+ نوشته شده در  88/04/11ساعت 23:9  توسط آیدا مرادی  | 

پلک هایم ۲۴ بار بسته می شوند.

زمین ۲۴ دور می چرخد.

نگاهم مبهوت.

دامن چین داری می چرخد

در حضور سبز زمان.

و ۲۴ پروانه آبستنند از حضور من

و من حیران غوطه ورم

در نبض تنهایی.

در بیست و چهارمین زادروزم

آینه ام سخت خالیست

و خدایم

سخت ساکت

و من.....

+ نوشته شده در  88/04/05ساعت 0:5  توسط آیدا مرادی  |