تبليغاتX
آیدا مرادی
دست نوشته ها

اینجوری به صورتم خیره شدی که چی بشه؟بیخود عصبانیتتو سر من خالی نکن.می دونی که هر چه قدرم بهم اخم کنی بازم ازت سیر نمیشم.اصلا اینجوری دوستت دارم.اینجوری که فقط نگاه می کنی و هیچ حرفی نمی زنی.این طوری صورتت معصوم تره.درست مثل بچگیهات.مثل روزی که حسین،پسر همسایه بغلیتون توپمو پاره کرد و من پشت دیوار زار زار  گریه می کردم.تو با شلوار صورتی، بلوز سفید و موهای از دو طرف بافته شده اومدی.دستمو گرفتی با عصبانیت کشیدی و گفتی: " اشکاتو پاک کن.مرد که گریه نمی کنه."به چشمات نگاه کردم.دستی به صورتم کشیدمو مثل گوسفند قربونی به دنبالت راه افتادم.افسون،از همو ن روز عاشقتشدم.

 

 همین طوری به صورتم نگاه کن.فقط داد نزن.می دونی،چشمات شبیه

چشمهای بچگی هات شده.دوست دارم مثل اون روزا دستتو بگیرم.بخونم:عمو زنجیر باف...بله...زنجیر منو بافتی...بله..."حتی حاضرم بازم دستمو ول کنی و به هوای دیدن همبازی های جدید توی کوچه بدوی.یادت میاد؟تنهام گذاشتی.صدای خنده ات با دوستهای جدیدت تا توی حیاط ما می اومد.من با دستهای خالی دور تا دور حیاط می چرخیدم و عمو زنجیر باف می خوندم.سخت بود

افسون.بغضمو قورت دادم چون تو گفته بودی مرد که گریه نمی کنه.توی 8 سالگی فهمیدم مرد بودن چه قدر سخته.همونطور که می چرخیدم عمو زنجیر باف بافت ،بافت،بافت.آخرش من موندمو یک زنجیر و دو تا دست خالی.

 

 

اون موقع موهات مثل الان طلایی نبود.یکدست مشکی بود.همه ی موهاتو بالای سرت ،زیر مقنعه جمع می کردی و دو تا تیکه ی کوتاه ترو روی پیشونیت می انداختی.زنگ مدرسه که می خورد با دوستات از جلوی دبیرستان پسرونه رد می شدین و من از دور فقط نگات می کردم.با هر لبخند تو به عشاق جدید بغضمو فرو می خوردم و می گفتم مرد که گریه نمی کنه.

 

 

از همون وقتی که بهم گفتی دیگه گریه نکردم.هیچ وقت یادم نمیره.پشت دیواری که همیشه با هم بازی می کردیم برات مساله های فیزیکتو حل می کردم.گیج و مستاصل به سفیدی کاغذ که هر لحظه کم تر می شد خیره شده بودی.زیر چشمی به سیاهی که جدیدا دور چشمهات می دیدم نگاه کردم و تو بی توجه به من خطوط کاغذو دنبال می کردی.دست از نوشتن کشیدم.نگاه پر از شیطنتتو به من دوختی.زمین زیر پاهام کش می اومد و سرم به دوران افتاده بود.سرتو نزدیک تر آوردی و برای اولین بار از عطر موهات گیج شدم.صورتمو به صورتت نزدیک کردم.بعد از چند لحظه خودتو عقب کشیدی.رطوبت پشت لبهاتو با دست پاک کردیو به مسخره گفتی: " اصلا خوب بلد نیستی."سقوط کردم.عرق سردی تنمو پر کرد و بغضمو قورت دادم.آخه مرد که گریه نمی کنه.

 

توام یک حرفی بزن.یک چیزی بگو.فقط داد نزن افسون.تورو خدا داد نزن.وقتی اینجوری، با این معصومیت نگام می کنی حاضرم همون لحظه هر کاری که می خوای برات کنم.حتی حاضرم ماتیک سرخابیتو روی لبهات بکشم و سایه ی بنفشی که همیشه با زدنش خونمو به جوش می آوردی پشت پلکهات بزنم،دستتو بگیرم توی کوچه باهات راه برم.تا هر کجا که تو بخوای.تا ته دنیا.بار اولی که این جمله رو بهت گفتم هیچ وقت یادم نمی ره.از زیر تور سفید،گیج ،نگام کردی و زورکی خندیدی.زیر نقل و سکه هایی که روی سرمون می ریخت کلافه شده بودی و چشمهای مستاصلت رو هر ثانیه به طرفی می چرخوندی.توی یک لحظه سرتو به گوشم نزدیک کردی و آهسته گفتی:" ته دنیا همین جاست."

 

با اون چشمها بهم خیره نشو.گاهی از نگاهت می ترسم.اصلا چرا نمی خوای باهام حرف بزنی؟امروز وقتی حسین از کنارم رد شد بوی عطرت توی دماغم پیچید.حس کردم چه قدر دلم برات تنگ شده.تورو خدا بلند شو افسون.ولی داد نزن.وقتهایی که داد می زنی همه چیز دور سرم می چرخه و صدای گوش خراشی توی گوشم زنگ می زنه.ببین افسون.اینبار دارم گریه می کنم.بلند شو و بهم بگو مرد که گریه نمی کنه.بلند شو،فقط برای یک لحظه.سرتو بالا بیار،توی چشمهام نگاه کن و فقط یک کلمه بگو.بگو که من نکشتمت.

+ نوشته شده در  87/12/12ساعت 22:46  توسط آیدا مرادی  | 

دهانم را می دوزم

نخ به نخ

سوزن به سوزن.

چشمانم را می درم

فانوس به فانوس.

سلول هایم را به زنجیر می کشم

دانه به دانه.

به دار می آویزم صدایشان را

چوبه به چوبه.

تا نشنوی که فریاد می زنند:

من سخت دلتنگم........

+ نوشته شده در  87/12/05ساعت 23:35  توسط آیدا مرادی  |