هوای فرودگاه هر لحظه گرم تر می شد.زن با یک دست گره روسری را شل کرد و با دست دیگر بازوی مرد را محکم تر چسبید.مرد زیر سنگینی بار چمدان و سنگینی بدن زن به سختی راه می رفت اما همچنان از ته دل می خندید و چشم هایش از شادی برق می زد.زن هر لحظه را در ذهنش ثبت می کرد . سعی داشت بر سرگیجه اش غلبه کند و با شنیدن صدایی که شماره های پرواز را اعلام می کرد آب دهان را به سختی فرو داد،لبخندی صورتش را پوشاند و جملاتی را که بارها در ذهن تکرارشان کرده بود خیره در چشمان خندان مرد تکرار کرد.صورت مرد روشن تر از قبل درخشید.با گام های آسوده از زن فاصله گرفت.لحظه ای سر برگرداند.زن تمام نیرویش را جمع کرد ، دستش را بالا برد و با خنده برای مرد دست تکان داد تا انجا که مرد از دیدرسش خارج شد.سقف فرودگاه پایین می آمد.پایین تر.زن به تصور اینکه هنوز در دیدرس مرد است دستش را پایین نمی آورد و همچنان دست تکان می داد.مانتوی نازکش بر روی بدن کش می امد و کلافه با دست دیگر عرق روی پیشانی را پاک می کرد.سنگینی سقف فردگاه را بر روی دستش حس می کرد.احساس خفگی همه ی وجودش را در بر گرفت.گره ی روسری را شل کرد.آنقدر که روسری بر روی شانه هایش افتاد ولی زن همچنان برای تنفسی دوباره تلاش می کرد.سقف آنقدر پایین آمد که زن جز تاریکی چیزی ندید.پاهایش لرزید و دردی شدید در استخوان هایش حس کرد.همهمه ی اطرافش را می شنید ولی جز تاریکی و سیاهی چیزی نمیدید.ناگهان همه ی قدرتش را جمع کرد و لبخند محوی صورتش را پوشاند.صورت مرد درون چشم هایش هنوز می خندید.
هر روز در میدان به همراه پسر بچه می ایستاد.هرکس اسمش را می پرسید می گفت: " سگ خدا.دروغگو سگ خداست".
با نگاه ماتی که به روبرو خیره شده بود خنده ها و آه هایی را که پشت سرش می شنید نشنیده می گرفت ،دست پسر بچه ای که همراهش بود می کشید و آهسته از خود می پرسید:" امروز چند شنبه است؟"
37 سال بود که هر صبح این سوال را از خود می پرسید.درست از روزی که مادرش سگ مرده به دنیا آورده بود.صدایی در گوشش زمزمه می کرد.می گفتند :دیوانه است."ولی دیوانه نبود.واقعا صدا را می شنید.می دانست روزی در همین میدان صدا را شنیده است.درست سه شنبه.
چشمانش به روبرو دوخته شده بود و گوشه ی نگاهش به تصویر ناتمام زنی پیچیده در چادر مشکی.زن پشت سر هم جملاتی را تکرار می کرد.درست در لحظه ای که با ترس پا به پای زن می رفت و دستش را می چسبید همه ی سگ های دنیا با هم شروع به پارس می کردند و او چشمهایش را می بست و نعره می زد.گوشهایش رابا دست می گرفت و دیگر از دستهای زن نیمه تمام خبری نبود.باز از خود می پرسید:امروز چند شنبه است؟"
همان طور که به دنبال زن می گشت ناگهان قدمهایش سست شد.نه.اینبار اشتباه نکرده بود.زن پوشیده در چادر مشکی دست پسر بچه ای را در دست داشت و پشت به او با طمامینه قدم برمیداشت.دست پسرک را کشید و با عجله خود را به سایه ی مشکی رنگ رساند.ناغافل دست دیگر زن را در دست گرفت و زن به طرفش چرخید.چشمهای زن شبیه چشمهای سگ هار بود و زبان بزرگش از بین دندان های زردش خودنمایی می کرد.چند قدم به عقب برداشت.وحشت زده به زن خیره شد.از بین دندان های تیز و زرد زن صدای پارس سگ بیرون می آمد و گوشه ی لبهایش کف کرده بود.
چشمانش را بست.گوشهاش را گرفت و دست پسرک از دستش رها شد.وحشت زده نعره زد:سگ خدا...سگ خدا... سگ خدا....
و من چه قدر دیر فهمیدم که....
یاد و خاطره ی کلاسهای استاد که دانشجوها به خاطر تعداد زیادشون مجبور بودن توی راهرو ایستاده به درس گوش بدن و یاد گرفتن تعزیه به روشی متفاوت و چهره ی استاد که همیشه احساس می کردم نگاهش از دنیای دیگه حرف می زنه از جلوی چشمام کنار نمیره.
چه قدر دلم می خواد یکبار دیگه سر کلاسشون باشم و به ما فرق واقعیتو حقیقتو بگن و دوباره از میلو حق برامون حرف بزنن شاید با کلام خودشون رفتنشونو راحت تر باور کنیم.
روانشان شاد.