تبليغاتX
آیدا مرادی
دست نوشته ها

به ر.ک.ک.ز

صدای تیک تاک ساعت مثل پتک توی سرم کوبیده میشه.سایه های اطرافم میرن ،میان،میرن،میان ....ولی تو وایستادی.حرکت نمیکنی.با 2 تا چشم بزرگ سیاه ،با همون نگاه بی حالت همیشگی نگاه میکنی ،نگاه میکنی،نگاه می کنی...هر بار میگه اثیری می خندی.اونقدر بلند و چندش اور که مجبور میشم با ناخونام اونقدر گوشهامو خراش بدم تا صدای خنده هاتو نشنوم.بعد با همون دو تا چشم بزرگ سیاه و نگاه بی حالت می خندی ،گریه می کنی،می خندی ،گریه می کنی،می خندی گریه می کنی.... اونقدر که از حال میری.من می مونم و دو تا گوشی که ازشون خون جاریه و از درد فریاد می زنم.سایه ها با عصبانیت از جلوی تو بلندم می کنند و برای هزارمین بار سوزنی توی دستم فرو میره ،نمیره،میره،نمیره میره....و من روی تختم می افتم.تنها.

به جاهای سوزن روی دستم نگاه میکنم،نگاه نمی کنم و دونه به دونه میشمارمشون اونقدر که پلکهام روی هم می افته و از تصور حرکت یکنواخت ماشین حس لذتبخشی همه ی تنمو پر میکنه.

کنارم نشسته و من خوشحالم.دستهامو بالا میارم و با سر انگشتهایی که نا محسوس می لرزه بازوشو لمس می کنم،لمس می کنم، لمس می کنم...با لذت چشمهامو می بندم و با خودم فکر می کنم چه قدر خوبه که تو نیستی.

با ترمز ماشین چشمهامو باز می کنم.وحشت زده به روبه رو خیره میشم.تصویر مبهمی از تو با همون چشمهای سیاه و نگاه بی حالت روی شیشه ی پنجره ای که رو به حیاط باز میشه ،میبینم.دستهامو روی گوشهام می ذارم،دستهاتو روی گوشهات می ذاری،فریاد می زنم،فریاد می زنی با ورود سایه ها به اتاق سر برمی گردونم.نگاهم به پشت سرم ثابت میمونه.می بینمش که ایستاده.نگاه خودش هست،نیست،هست،نیست،هست،نیست هست،نیست،هست....سر انگشهام به طرز محسوسی می لرزه.با دستهای بسته به چشمهاش خیره شده ام.سر سوزن برای بار هزارویکم توی دستم فرو میره و من روی تخت می افتم.تنها.

 تصویرش جلوی چشمهام می لرزه و پلکهام سنگین میشن. نمی دونم هنوز اونجا هست،نیست،هست،نیست،هست،نیست،هست........................................؟

 

 

ایدا

13/8/87

+ نوشته شده در  87/08/14ساعت 21:29  توسط آیدا مرادی  | 

از تمام دوستانی که برای خوندن پست جدید دعوت شده بودن عذر میخوام. به علت چند تا مشکل مهم در نوشته مجبور شدم متنو حدف کنم.

+ نوشته شده در  87/08/14ساعت 9:33  توسط آیدا مرادی  |