ستاره ای سرک کشید و سوخت.
من هنوز منتظرم.
شاید فردا را قسمت کنند.
به نام خدا
موضوع :بهترین مادر دنیا.
ملوک خانم مادر من،بیوه ی تقی بقال،زن صیغه ای مرتضی خان و
بهترین مادر دنیاست.
او شب ها از زیر پتوی پر از سوراخ به دنبال خورشید می گردد ولی
هرگز آن را پیدا نمی کند.
هر صبح با ناله و آروق هایی که هیچ وقت تمامی ندارد ما را بیدار می
کند و دائماٌ می گوید :اگر پارسال جلوی آینه زندگی را نفرین نمی کردم،
الان وضعمان خوب بود.
مادر من پیراهن ملیحه را وصله می زند و هر شب برای ما اشکنه
درست می کند.او شب هایی که نوبت خانه ی ماست و مرتضی خان می
آید،سنجاق نقره ای رنگ و رو رفته ای را به گوشه ی موهایش می زند
و آرام با خودش زمزمه می کند:((مرتضی خان امشب ملوک خانمتون
خوشگل شدن؟))سپس مخفیانه می خندد و ما همیشه صبح روز بعد او را
در کنج پستوی خانه پیدا می کنیم که بر جای کبودی تسمه ی مرتضی
خان بر روی کمر وپاهایش ،روغن می مالد.
مادر من بهترین مادر دنیاست.او سالی یک بارنذر آش رشته دارد.با
تمام قدرت دیگ مسی را هم می زند و به شیطان فوت می کند.
((مادر من بهترین مادر دنیاست)). من از وقتی که خانم معلم این
موضوع انشاء را به ما داد،دائم به مادر نگاه می کنم.او جای کبودی
هایش را مخفیانه لمس می کند،هر شب با نفرین برای ما اشکنه می پزد
و زیر لب زمزمه می کند : ((ای خدا ،منو از شر این زندگی نکبتی
خلاص کن.))و من آرزو می کنم هیچ وقت بهترین مادر دنیا نباشم.
پایان
آبان 1384
بهترین مادر دنیا.
از کتاب در کوچه های ما...آیدا مرادی
مرا دریاب.
چشم هایم از ارتفاع یخ زده ی گونه ام سقوط کرده اند و من دیگر سیب های سرخ را در دستان سیاه پسر بچه ها نمیبینم.چشمانم شو.
هوای من خاکستریست.لاک پشت ها بر خواب گنجشک ذهنم سنگ می زنند و چنار پیر خانه مان
پناهم نمی دهد.دیگر تاب سفر هم نیست.
به من نگاه کن.بگذار دستهایت بشارت ماوایم دهند.من مورچه ای هستم که روی برگ سپیدار گم شده
است.
رنجورم.کلاغ ها به اندازه ی همه ی پلیدی ها میل به جنایت داشته اند.دستهایم ناتوانند و عظمت درد بی پایان.ومن در کنج این دیوانه خانه منت باد صبا را می کشم تا عطر تورا بیاورد.
گلکم
خزان خاطراتت را ورق بزن.
پیش بیا/من تنهایم.
شاملویم شو و آیدایت را دریاب.
۱۶/۱۰/۸۴
زاد روزم را جشن می گیرم.
بیست و سه مردمک می شوم
در چشمانی که سرشارند از لحظه.
بیست و سه بار می چرخم
بر فرخندگی زادروزم بوسه می فرستم.
بیست و سه بار لبخند می شوم
فریاد می زنم:این منم زندگی.
بیست و سه بار چشم هایش را می بندد
طعم گس سکوتش را می چشم.
بیست و سه بار آه می کشم
خیره در چشمان خدایی که
هنوز هم دستانش خالیست....