به اندازه ی همه ی تنهاییم بنواز
تا شادمان شوم
از دیدن چاقو در مسلخ.
تا که در دهانت
دوباره زنده شوم و زیر دندان هایت
سر دهم فریاد شعف دوباره زیستن را.....
و قصه هایم را در کاغذ بادبادک کودکی.
صدایم را به حنجره ی کلاغی می بخشم
تا در بزم شبانه ات سرمست شاید
گوش سپاری به نوایش
و لحظه ای دنیا را بنگری.