دل می بازند به هیاهوی غریب عقربه ها
در لحظه ای
هستی زاده می شود
و من سخت دلتنگم.
عمو نوروزم کجاست؟
ضمن تبریک سال نو برای همه ی دوستان
آرزوی سلامتی و شادکامی می کنم.
هر صبح به مترسک هایی که از جاده ی جنون نگاه من می گذشتند صبح به خیر می گفتم و با آواز سکوتم برایشان ترانه ای می ساختم تا آسمان نگاهشان طلایی شود.
نجوا می کردم:"تکه های پازل وجودتان را از وهم اسارت پاک کنید و مست عطر بهار نارنج شوید در گیسوان من.از دستان من گندم می روید.اشک هایم از وجود شما بوی شمشاد می دهند."
من به پنجره ی چشمانشان ها می کردم و برایشان می نوشتم.
در لحظه ای مادرم به من نگاه کرد و تمام شد.پدرم بر سجاده ی وجودش تف انداخت و من دست هایم را برای تشییع جنازه ی رویاها هدیه فرستادم تا تابوت های یاسی رنگ بوی خاک نگیرند.
و همه چیز تمام شد.
اکنون که اندوه باغ نگاه مادرم مرا طلسم کرده و من سالهاست زیر باران خشکیده ام به دو دست کپک زده ای می اندیشم که در کنجی افتاده اند و هنوز قلبم از وحشت کفتارها می تپد.
آیدا مرادی
۴/۹/۸۴