تبليغاتX
آیدا مرادی
دست نوشته ها
چشمان کوچک

دل می بازند به هیاهوی غریب عقربه ها

در لحظه ای

هستی زاده می شود

و من سخت دلتنگم.

عمو نوروزم کجاست؟

 

ضمن تبریک سال نو برای همه ی دوستان

 

آرزوی سلامتی و شادکامی می کنم.

+ نوشته شده در  86/12/29ساعت 22:52  توسط آیدا مرادی  | 

همیشه فکر می کردم تمام نمی شود.

هر صبح به مترسک هایی که از جاده ی جنون نگاه من می گذشتند صبح به خیر می گفتم و با آواز سکوتم برایشان ترانه ای می ساختم تا آسمان نگاهشان طلایی شود.

نجوا می کردم:"تکه های پازل وجودتان را از وهم اسارت پاک کنید و مست عطر بهار نارنج شوید در گیسوان من.از دستان من گندم می روید.اشک هایم از وجود شما بوی شمشاد می دهند."

من به پنجره ی چشمانشان ها می کردم و برایشان می نوشتم.

در لحظه ای مادرم به من نگاه کرد و تمام شد.پدرم بر سجاده ی وجودش تف انداخت و من دست هایم را برای تشییع جنازه ی رویاها هدیه فرستادم تا تابوت های یاسی رنگ بوی خاک نگیرند.

و همه چیز تمام شد.

اکنون که اندوه باغ نگاه مادرم مرا طلسم کرده و من سالهاست زیر باران خشکیده ام به دو دست کپک زده ای می اندیشم که در کنجی افتاده اند و هنوز قلبم از وحشت کفتارها می تپد.

آیدا مرادی

۴/۹/۸۴

+ نوشته شده در  86/12/05ساعت 20:38  توسط آیدا مرادی  |