تبليغاتX
آیدا مرادی
دست نوشته ها
 

پیرزن نفس دیگری کشید و خود را کشان کشان بر روی کفل به تنگ ماهی

رساند و کنار تنگ بر روی زمین افتاد.ماهی در ته مانده ی آب جان می

داد.پیرزن تنگ را در آغوش گرفت .نگاهی به ماهی کرد و آب دهان

خود را درون تنگ ریخت.لب های چروکیده اش بر روی صورت کش

می آمد و ماهی هنوز در تقلا بود.

عاقبت خستگی بر پیرزن چیره گشت و نا امیدانه کنار تنگ دراز کشید.با

صدای زنگ تلفن از جا پرید.خود را کشان کشان به تلفن رساند و گوشی

را برداشت.ناگهان نگاهش سرد شد و چانه اش لرزید.آهسته گفت:اشتباه

گرفتید."بدن فرسوده اش از نیازی طبیعی خبر می داد.قدرت حرکت

نداشت و کفل هایش می سوخت.بی توجه به اطراف نیاز طبیعیش را

پاسخ گفت و برای اولین بار احساس رضایت بر سیمای چروکیده اش

نقش بست.خود را به طرف تنگ کشید و آن را با اشتیاق در آغوش

گرفت و به ماهی چشم دوخت.لبهایش تکان می خورد و چشم به ماهی

زیر لب چیزی را زمزمه می کرد.

هوا رو به تاریکی رفت.خانه در ظلمت خفه شد و شمعی روشن

نگشت.پیرزن با چشمانی باز به فضای تهی چشم دوخته و ماهی در دهان

باز پیرزن جان داده وبود.

از کتاب در کوچه های ما... ـ آیدا مرادی

+ نوشته شده در  86/11/10ساعت 23:59  توسط آیدا مرادی  |