پیرزن نفس دیگری کشید و خود را کشان کشان بر روی کفل به تنگ ماهی
رساند و کنار تنگ بر روی زمین افتاد.ماهی در ته مانده ی آب جان می
داد.پیرزن تنگ را در آغوش گرفت .نگاهی به ماهی کرد و آب دهان
خود را درون تنگ ریخت.لب های چروکیده اش بر روی صورت کش
می آمد و ماهی هنوز در تقلا بود.
عاقبت خستگی بر پیرزن چیره گشت و نا امیدانه کنار تنگ دراز کشید.با
صدای زنگ تلفن از جا پرید.خود را کشان کشان به تلفن رساند و گوشی
را برداشت.ناگهان نگاهش سرد شد و چانه اش لرزید.آهسته گفت:اشتباه
گرفتید."بدن فرسوده اش از نیازی طبیعی خبر می داد.قدرت حرکت
نداشت و کفل هایش می سوخت.بی توجه به اطراف نیاز طبیعیش را
پاسخ گفت و برای اولین بار احساس رضایت بر سیمای چروکیده اش
نقش بست.خود را به طرف تنگ کشید و آن را با اشتیاق در آغوش
گرفت و به ماهی چشم دوخت.لبهایش تکان می خورد و چشم به ماهی
زیر لب چیزی را زمزمه می کرد.
هوا رو به تاریکی رفت.خانه در ظلمت خفه شد و شمعی روشن
نگشت.پیرزن با چشمانی باز به فضای تهی چشم دوخته و ماهی در دهان
باز پیرزن جان داده وبود.
از کتاب در کوچه های ما... ـ آیدا مرادی