را در دست گرفت و سعی کرد با حرکت های مداوم
گرمایی در این دو توده ی کبود که از سرما خشک شده بودند ایجاد کند.
زانوانش را بیشتر به شکمش فشار داد.کف کارتن مقوایی خیس بود و سرما تا مغز
استخوانش نفوذ کرده بود.از گوشه ی پاره شده ی کارتن نگاهی به بیرون کرد.هر
از چند گاهی ماشینی با احتیاط از خیابان رد می شد و برف ها رابیشتر به گوشه ی
خیابان هدایت می کرد.
از پنجره ی خانه ای صدای خنده و موسیقی به گوش می رسید.بوی غذا خیابان را
پر کرده بود و او از ضعف و سرما می لرزید.
مقوای زیرین کارتن لحظه به لحظه خیس تر می شد و او ناامیدانه چشمانش را به
دانه های برفی دوخته بود که خود را از شکاف بالای کارتن به داخل می انداختند و
وجود سرما زده اش را سردتر می کردند.با تمام وجود آرزو کرد که زودتر صبح
فرا رسد و او بتواند خود را از شر کارتن و مقوای خیس رها کند.انگشتانش می
سوخت و قدرت حرکت نداشت.به یاد دختر کبریت فروش افتاد.حتی اگر کبریتی در
دست داشت دستان بی حسش قدرت روشن کردن آن را نداشتند. تصور اینکه
امشب درون کارتن خیس بمیرد او را به وحشت انداخت.خواست از جا بلند شود.باید
کاری می کرد و حاضر بود برای دیدن نور دوباره ی خورشید تا صبح راه برود و
ضربه ی باد را تحمل کند ولی در کارتن خیس از سرما خشک نشود.همه ی قدرتش
را در پاهایش جمع کرد .به دستانش فشار آورد تا با کمک آنها از جا بلند
شود.پاهایش به دو تکه سنگ یخ زده بدل شده بودند و او با تمام وجود سعی در
حرکت دادن آنها داشت.با فشاری که دستانش برای بلند شدن بر زمین آوردند کارتن
از طرفی دیگر بر روی زمین غلطید و او در کارتن به پهلو بر روی زمین
افتاد.دیواره ی مقوایی آهسته آهسته خیس شد و او با بدن بی حس و کرخت به خواب رفت.
آیدا
۲۳/۱۰/۸۶
به پدرم که با صبوری هایش عصیان درونم را آرامش می بخشد.
پدر
چه دیدی در نگاه افسونگر زندگی
که اینچنین بر من دمیدی؟
پاره های تنم را به عطر کدامین نسیم خوش کنم؟
زخم هایم را به دست نوازش کدام باران بسپارم؟
با کدام صدا بخوانم برای قناری قفس وجودم؟
کلامی به من بگو.
این چنین خاموش از نگاهم مگریز.
من آزرده ام از نیرنگ خورشید.
از ماهی که مهتابش بوی خاک می دهد.
این چنین خسته ٬ ساکت٬گنگ
به چشمان تهی زندگیم خیره مشو.
کلامی به من بگو.
واژه ی هیچ تو پاسخ نیاز های من نیست.
کلامی به من بگو٬
واژه ای.
من یخ زده ام.
۱/۱۲/۸۵