تبليغاتX
آیدا مرادی
دست نوشته ها
چشمانم دو تیله ی سرخ.

مترسک ها بر دار

نگاه می کنی و عصیان زده می خندی.

من تاب می خورم

و می گریزی....

آیدا

۲/۹/۸۴

+ نوشته شده در  86/09/27ساعت 23:32  توسط آیدا مرادی  | 

مثل همیشه گوشه ی اتاق افتاده بود.با طرح های رنگ و رو رفته و قفل شکسته دهن کجی می کرد.از وقتی که خودش را شناخته بود وجود این صندوق برایش سوهان روح بود.همیشه با دیدن صندوق فکر می کرد که به زودی کسی می میرد.میدانست صندوق نماد مرگ است. مادر لباس های سیاه عزا را در آن نگهداری می کرد و هر وقت که کسی می مرد مادر با متانت و پختگی تمام لباس های سیاه را بین او و خواهرانش تقسیم می کرد و آنها با شیون و لباس های سیاه از خانه خارج می شدند بدون اینکه هیچ کدامشان واقعا بداند قرعه ی فال به نام چه کسی افتاده است.اگر هم پیش می آمد و در سالی کسی نمی مرد مادر باز هم در صندوق را باز می کرد و بوی مرگ در اتاق می پیچید.لباس های مشکی عزا را می پوشیدند و به اجبار و اصرار مادر سر خاک پدرشان می رفتند .اینبار بدون شیون.فقط گاه گاهی صدای هق هق مادرشان از بین چادری که به دندان گرفته بود سکوت را می شکست.

صندوق هیچ وقت جز سیاه رنگ دیگری به خود ندیده بود ٬جز یکبار.چند روزی از عروسی خواهرش گذشته بود.مادر را از پشت پنجره ی اتاق دید که بسته ی سفید رنگی را داخل صندوق می گذارد.در فرصتی مناسب به طرف صندوق هجوم برد .به تصور اینکه خواهرش تکه ای از لباس عروسش را جا گذاشته بسته ی سفید رنگ را از داخل صندوق بیرون آورد.صدای فریاد های مادر او را به خود آورد و فهمید صندوق به غیر از لباس عزا میزبان کفنی است که همسایه شان طوبی خانم٬ برای مادر از کربلا سوغات آورده است.

از حیاط صدای شیون به گوش می رسید.خسته بود.پلکهای چشمهایش سنگین می شدند و بر روی هم می افتادند.آهسته به طرف صندوق رفت و در آن را باز کرد.نه از لباس عزا خبری بود نه از کفن مادر.

آهسته درون صندوق رفت و در پوسیده و رنگ و رو رفته ی آن را بست.صدای شیون کمتر شد و حس کرد در تاریکی رخوت آور صندوق غرق می شود.پلک هایش بر روی هم افتادندودلش از گرسنگی مالش رفت.بوی حلوا می آمد.

+ نوشته شده در  86/09/04ساعت 10:53  توسط آیدا مرادی  |