تبليغاتX
آیدا مرادی
دست نوشته ها
بیست و دو سال از باز شدن چشمام می گذره.بیست و دو سال پیش که چشمامو عین وزغ تازه از آب دراومده باز کردم و توی بازو های آدم هایی که با نگاه های احمقانه و خنده های مضحک به یک دم و بازدم دیگه تشویقم می کردن ،دست به دست می شدم.

درست بیست و دو سال و من امشب دلم گرفته...با خودم فکر می کنم ای کاش وبلاگی وجود نداشت،ای کاش وی ـاوـای هیچ وقت خبری برای گفتن نداشت و من فکر نمی کردم آدمایی که به جرم تجاوز بالای دار تاب می خورن جزیی از وجود منن یا نه....

کاش چند دقیقه ۵ ساله می شدم.با یکی بود یکی نبود مامانم قلبم توی سینه می تپید و برای اینکه کلاغه به خونه اش نرسه هزارویک سوال نامربوط می کردم و آخرشم کلاغه به خونه اش می رسید.ای کاش اصلا کلاغی وجود نداشت.

ای کاش دوباره از خواب نیمروز فرار می کردم ،لوله های ماتیک آنچنانیمو با لذت می چرخوندم و روی موزاییکای حیاط مون لی لی می کشیدم.

من چه قدر دلم می خواد با پیراهن آستین پفی صورتیم که هنوزم نگهش داشتم توی مهمونیا برقصم،بچرخم و آخرشم با موهای فشفشه روی تخت میزبان خوابم ببره.

من دوست دارم به حوا و سیب فکر نکنم.،دوست دارم فلسفه نخونم،داستان ننویسم،شعر نگم.فقط می خوام جعبه ی فلزی مداد رنگی ۱۲ رنگمو جلوم بذارم و جای کوه مثلث های کج و کوله بکشم و کسی نپرسه کارت رئاله؟سوررئاله؟کوبیسمه....؟آخ که من چه قدر از این واژه ها خسته شدم و حاضرم صد بار از روی درس کوکب خانم بنویسم و این واژه هارو نشنوم.

من آرزو دارم توی یک شب برفی از پشت پنجره دونه های برفو بشمارم و دائم از مامانم بپرسم :فردا مدرسه تعطیله؟

من چه قدر دلم می خواد بازم مانتو شلوار مدرسه امو توی کمد مچاله کنم ،نارنگی که باید زنگ تفریح می خوردم توی کیفم زیر چندین کتاب له بشه و مامانم با دیدن ورقه های نارنجی دفتر مشقم دعوام کنه.

من فقط دلم گرفته....من امسال هنوز پاییزو ندیدم....دلم تنگه....

آخ که من چه قدر دلم می خواد......

+ نوشته شده در  86/08/25ساعت 23:53  توسط آیدا مرادی  | 

امشب شعری نخواهم نوشت

سی و ششمین شمع را برای تولدت روشن می کنم.

و پرهایم را طواف می دهم

بر گرد آتشی که تو در جانم روشن کرده ای

سی و شش تکه خاکستر کوچک کافیست

تا پر سوخته حرمت پیدا کند.

جشن تولد توست

و من

سی و شش بار به دنیا می آیم و خاکستر می شوم

تا راز حضور تو را در یابم.

ققنوسم من امشب.

دکتر شمس لنگرودی(۵۳ ترانه ی عاشقانه...)

دکتر محمد شمس لنگرودی در روز ۲۶ آبان ۱۳۲۹ به دنیا آمدند.از آثار ایشان می توان به :

رفتار تشنگی(۱۳۵۵)

در مهتابی دنیا(۱۳۶۳)

خاکستر و بانو(۱۳۶۵)

گردباد شور جنون (۱۳۶۶)

جشن نا پیدا(۱۳۶۷)

از نیما تا بعد(۱۳۷۰)

رژه بر خاک پوک(۱۳۷۰) 

و.....اشاره کرد.

من  در دانشگاه افتخار شاگردی ایشان را داشتم و ضمن تشکر از ایشان برای زحمات بی دریغشان ٬سالروز تولدشان را تبریک می گویم. 

حضورشان استوار باد.   

+ نوشته شده در  86/08/25ساعت 21:38  توسط آیدا مرادی  | 

دهان من پر است از قصه های خالی ذهنم.

و دلم لبریز از التماس فریاد های کودکی

زمان با دست های مشت شده روبرویم....

چشمانش سخت

نگاهش خالی

و هر دو دستش..........

پوچ.

+ نوشته شده در  86/08/01ساعت 21:55  توسط آیدا مرادی  |