تبليغاتX
آیدا مرادی

آیدا مرادی

دست نوشته ها

شعرواره 24

سکوت نگاهت

تار های یآسم را می لرزاند.

فریادی ببخش به من....

 

 

 

پ.ن:این روزا یه چیزی داره توی دستهام اب میشه و فرو میریزه...

پ.ن:Show me the meaning of being lonely
Is this the feeling I need to walk with?

+ نوشته شده در  89/06/18ساعت 20:25  توسط آیدا مرادی  | 

شعرواره 23

دلقک غمگین

دهانت را باز کن.

لبخندی بزن

به پهنای نفرین زمین

و خداییت را

از سر گیر.

+ نوشته شده در  89/05/21ساعت 19:41  توسط آیدا مرادی  | 

نوش داروی  سهرابم من

دیری ست می چکم

بیهوده‌

قطره قطره

بر زهرخند روزگاری سخت.

+ نوشته شده در  89/05/01ساعت 13:54  توسط آیدا مرادی  | 

گریز

گریز تو

با سکوتم می آمیزد

وهستی ناپایدار

ظلمت را نمی فهمد.

قبیله ی نگاه من

کولی اش را می جوید.

مرداب نیستی

هستی وار جاری ست.

گریز پای خیال من،

دستانت کجاست؟

21/12/88


روز نویسنده و قلم بر تمام دوستان اهل قلم شاد باد.

+ نوشته شده در  89/04/14ساعت 11:14  توسط آیدا مرادی  | 

تبریک

به دوست ارجمند جناب اقای ر.حیدری به مناسبت سالروز تولدشان.

شادکامی را برای این دوست عزیز و  خانواده ی محترمشان ارزومندم.

ایدا مرادی



آرام باش عزیز من آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب،برق و بوی نمک،ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می رویم،چشمهایمان را می بندیم،همه جا تاریکی ست.

آرام باش عزیز من آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می آوریم

و تلالوی آفتاب را میبینیم

زیر بوته ای از برف

که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود.

دکتر شمس لنگرودی.

+ نوشته شده در  89/04/11ساعت 23:43  توسط آیدا مرادی  | 

بیست و پنجمین زادروزم.........

در بیست و پنجمین زادروزم

فرشته ای سرخوش خواند

و من شعف بار

به لحظه ی غریبی نگریستم.

نیستیم را فریاد نزدم.

نعره ی غرور نابهنگام

شعله ای را لرزاند.

سرانگشتان ملتهب

لغزیدند بر تار حضورم

و ارتعاش وجودت

شادی نوایم را

به دردی آراست.

در هیاهوی خانه ای کاغذی

رویاهایم می رقصند

هنوز هم کودکانه.

به دور از سکون خالی 25 شمع خاموش.

+ نوشته شده در  89/04/04ساعت 22:43  توسط آیدا مرادی  | 

این روزا....

توی صورتم زل می زنن و می گن این روزا کارای عجیب زیاد می کنم.نمی دونم چرا راحتم نمی ذارن.نمی دونم چرا هر ساعت با صورتک های آهکیشون جلوم ظاهر می شن و لبهاشونو تکون میدن.نمی دونم چرا نمیشنوم چی میگن.دیروز که ریختن سرم تا ناخونامو بگیرن هر چه قدر نعره زدم که ولم کنن بیشتر انگشتامو توی دستهاشون فشار دادن.آخه این لعنتیا نمی فهمن تو عادت داری با حرکت ناخونای من از خواب بیدار بشی.هر چه قدر داد زدم :"کثافتا ولم کنین."ولم نکردن.ناخونامو از ته گرفتن و انگشتهای لاغرو کشیده ام از ریخت افتاد.

آخ...حالا من دیگه چه جوری از خواب بیدارت کنم؟


این روزا کارای عجیب زیاد می کنم.نفسمو توی سینه ام نگه می دارم و میشمارم یک،دو،سه،چهار...ده....حس دردناکی همه ی وجودمو پر می کنه و بعد با یک بازدم ناگهانی به دنیای زنده ها برمیگردم و یادم می افته هنوز زنده ام.خودکارو کاغذی جلوم می ذارن تا زنده بودنمو به ثبت برسونم.میگن هنوز نویسنده ام.جمله ها پشت  سر هم ردیف میشن و هیچ کدومشون مفهوم خاصی ندارن.چشمهام بی هدف روی کلمه ها می چرخند و من توی خلائی نمناک دست و پا می زنم.اونقدر که بالاخره کلمه ها از دنیای تار نگاهم بیرون میان،واضح میشن  و من حس گرمی رو روی گونه هام تجربه می کنم.زنده بودنم به ثبت نمی رسه.داد می زنم:"کثافتا ولم کنین."ولم نمی کنن."

دستهای جوهریمو پشت سرم قایم می کنم و انگشتهای بی ناخونمو کف دستهام فشار می دم.آخ،دیگه چه جوری از خواب بیدارت کنم؟


این روزا کارای عجیب زیاد می کنم.ساعت ها رو به روی یک صفحه میشینمو خیره به صورتت باهات حرف می زنم.نفس هاتو توی ذهنم میشمارم و هر دم و بازدمم رو با تو میزان می کنم.صورتت جلوی چشمهام می خنده.درست مثل قدیما.تازه می خوام از هوای نفس هات گیج شم که یک دسته مکعب های رنگی ریز و درشت می ریزن جلوم.میگن:" بساز."به صورتت نگاه می کنم و می سازم،می سازم،می سازم...بهم نگاه می کنی و با یک حرکت ناگهانی همه ی مکعب هارو به هم می ریزی و هر چی ساختم خراب می کنی.بغضمو قورت می دم که اشکهامو نبینی باز یک دسته مکعب رنگی جلوم می ذارن.داد می زنم:"کثافتا ولم کنین."ولم نمی کنن.



این روزا کارای عجیب زیاد می کنم.هر شب موهای سیاهمو روی شونه هام می ریزم،لباس خوابی رو که فکر می کنم تو دوست داری می پوشم و منتظر می مونم.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت...پلکهام روی هم می افتند و من تازه صبح می فهمم یک روز دیگه اومده و تو باز هم نیومدی.به انگشتهای بی ناخونم نگاه می کنم و یادم می افته کسی نبوده از خواب بیدارت کنه.

 کثافتا،چرا ناخونامو گرفتین؟!


امشب هم مثل هر شب زده به سرم.موهامو دورم می ریزم  که سیاهی چشمهام بیشتر به چشمت بیاد.دلم می خواد اونقدر به مردمکهام خیره شی که توی سیاهیشون غرق بشی و دیگه نتونی بیرون بیای.دقیقه ها پشت سر هم میگذرند و من روی تختم افتادم.توی خیالم،با چشم های نیمه باز میبینم که مثل همیشه وارد اتاقم میشی.نزدیک میای.نزدیک تر.تمام سلول های بدنم از حس بودنت پر میشه.مثل همیشه بازوهاتو دورم حلقه می کنی و من به سینه ات تکیه می زنم.انگشتهام بین انگشتهات قفل میشن.دهانتو با گوشم نزدیک می کنی.همه و وجودم گوش میشه.صدای صورتک آهکی جای صدای تو توی گوشم زنگ می زنه.داد می زنم :کثافتا ولم کنین".ولم می کنن.خفه میشن و صدای تو اوج میگیره.از زمزمه های عاشقانه ات حس کرخت کننده ای تمام وجودمو پر می کنه و مغزم فلج میشه.اونقدر که یادم میره این روزا آدم ها کارای عجیب زیاد می کنن و فراموشم میشه که تو بازم داری دروغ میگی.

+ نوشته شده در  89/03/11ساعت 22:31  توسط آیدا مرادی  | 

شعرواره21

در های های شناورم

نبض سکوت را میشنوم.

قایق نگاهم خالی ست

می چرخم در گرداب دستانت

نرم،

آرام،

بی وزن...

نمیشکند غرور لحظه ها

در پیچشی سایه وار.

روح عاصی

چون پیاله ای از یخ

فریادم را میشکافد

گنگ،

آهسته،

بی صدا...

تبلور بودنم را نمی فهمی....

+ نوشته شده در  89/02/19ساعت 18:25  توسط آیدا مرادی  | 

تبریک

روزی دیگر آغاز می شود

و میشنوم در میدان ها پرچم ها را تکان می دهند

دشوار است زیستن

در مسافر خانه ای که دری ندارد

و بوی سوختن

از ملافه و نختش برخاسته است.

دکتر شمس لنگرودی


مرجان عزیزم با اینکه وبلاگم برای مدتی تعطیله ولی تولد تو برام عزیزتر از این حرفاست.به مناسبت زادروزت این شعرو برات میذارم.

شاد باشی.

تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  89/02/14ساعت 23:30  توسط آیدا مرادی  | 

الفبا برای سخن گفتن نیست

برای نوشتن نام توست

اعداد

پیش از تولد تو به صف ایستاده اند

تا راز زادروز تو را بدانند

دست های من

برای جست و جوی تو پیدا شدند

دهانم کشف دهان توست.

ای کاشف آتش

در آسمان دلم توده برفی ست

که به خنده های تو دل بسته است.

از کتاب 53 ترانه ی عاشقانه

دکتر شمس لنگرودی

نشر آهنگ دیگر


+ نوشته شده در  89/01/31ساعت 17:0  توسط آیدا مرادی  |