بهترینها را برایشان آرزو مندیم.
آنقدر محتاط قدم هایش را برمی داشت که هر لحظه احساس می کردی زمین زیر پاهایش خالی می شود.در حالی که با یک دست عصا را در دست گرفته و با دست دیگر قاب عکسی را به سینه می فشرد،با صدای بم و آرام جملاتی را زمزمه می کرد که هر غریبه ای کنجکاو میشد به این نجوای عاشقانه گوش دهد و برای لحظاتی تپش های قلب خودش را هم بشنود.اما این نجواها و زمزمه ها تنها برای غریبه ها عجیب بود.مردمی که در همان محل زندگی می کردند به نجواهای عاشقانه ی او با قاب عکس عادت کرده بودندو مجنون صدایش می کردند.وصف مجنون و عاشقی پنجاه و چهار ساله اش دهان به دهان چرخیده بود اما هیچ کس آنقدر مورد اعتماد مجنون نشده بود تا اجازه پیدا کند نگاهی بر روی عکس درون قاب عکس بیندازد.مجنون آن را محکم بر روی قلبش می فشرد و مانند تکه ای از وجودش از آن نگهداری می کرد.همه ی اهالی محل از زن های همسایه و کسبه گرفته تا محسن و بچه های تیم فوتبالش کنجکاو بودند که حتی برای یک لحظه هم شده نگاهی به قاب بیندازند و چهره ی معشوقی که مجنون پنجاه و چهار سال در غم دوریش می سوزد و آه می کشد ببینند.مجنون بی تفاوت به همه ی زمزمه ها هر روز به نجواهای عاشقانه اش ادامه می داد و در حسرت دیدار یار می سوخت.روزهایی که صدای بم وگیرای او در کوچه طنین می انداخت و با سوز دل می خواند:
دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد1
زنها از پشت پنجره گوش می دادند و بچه ها برای لحظه ای از ضربه زدن به توپ و داد و قال دست می کشیدندو می فهمیدند آن روز مجنون بیشتر از روزهای دیگر در غم دوری معشوق دلتنگ و بی تاب است.
حضور او برای اهالی و شنیدن زمزمه هایش عادت شده بود و هر روز انتظارش را می کشیدند اما صبح امروز ،مجنون مثل همیشه نبود.عصا و قاب عکس را در دست گرفته ،ساکت و با بی اعتمادی قدم های کوچک برمیداشت.باد گرمی به صورتش می خوردو در دلش آشوبی احساس می کرد.در گوشهایش زمزمه ای می شنید و بیهوده سرش را به هر طرف می چرخاند.نیاز داشت به جایی تکیه کند.عصایش را محکم تر در دست فشرد.صدای بچه ها را که در حال بازی بودند می شنید.به سمت جایی که صدای بچه ها می آمد به راه افتاد.ترسی در جانش لانه کرده بود.برای غلبه بر وحشت درونی اش شروع به خواندن شعری جدید کرد:
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است2
صدا در گلویش شکست.با شنیدن صدای بچه ها جان تازه ای گرفت. قدم های لرزانش را بلندتر برداشت و به نزدیکی آنها رسید.صدایی در سرش پیچید.زمین زیر پاهایش می لرزید و در یک لحظه ضربه ای به بدنش وارد آمد.از روی زمین کنده شد.جایی بین زمین و آسمان معلق بود ولی صدای موتوری را که با سرعت دور می شد می شنید.بر روی زمین افتاد.عصای سفید در دستش نبود و صدای شکستن عینکش و قاب عکس همزمان در گوشش پیچید.دردی همه ی بدنش را در برگرفت.گرمی قطرات خون را بر روی صورتش حس کرد و تنها توانست آهی بگوید.بچه ها به دورش حلقه زدند و یکی از آنها وحشت زده گریه را سر داد.نگاه بچه ها بیشتر از اینکه بر روی مجنون سنگینی کند بر روی قاب عکس شکسته سنگینی می کرد.
قاب عکس خالی بود.
1/2:حافظ
زمین ۲۴ دور می چرخد.
نگاهم مبهوت.
دامن چین داری می چرخد
در حضور سبز زمان.
و ۲۴ پروانه آبستنند از حضور من
و من حیران غوطه ورم
در نبض تنهایی.
در بیست و چهارمین زادروزم
آینه ام سخت خالیست
و خدایم
سخت ساکت
و من.....
با اینکه سرم پایینه مطمئنم زل زدی به منو جرات نمی کنم سرمو بالا بیارم.ترجیح میدم چشمهات به موهایی که با بی حوصلگی بالای سرم بستم ثابت بمونه تا اینکه با بالا آوردن صورتم نگاهت با نگاه مستاصل من تلاقی کنه.اونوقت مجبور میشم مثل همیشه ته خودکارمو توی دهانم بچرخونم ،سفیدی کاغذمو بهت نشون بدم و زیر لب بگم:نمی تونم بنویسم.
تو هم مجبور میشی بین ابروهات گره بندازی ،با مردمکهای عسلی رنگت توی چشمهام خیره بشی و بگی: بنویس.سرمو پایین می اندازم و باز نگاهت روی یک دسته مویی که بالای سرم بستم ثابت میمونه.نمیشنوی که زیر لب میگم:نمی تونم.
با صدای خش دارش به خودم میام.پشت به تو نشسته.ابروهای پر پشتش روی چشمهاش سایه انداخته و با لبخندی احمقانه می پرسه :با کی حرف می زنی؟دستهامو بالا میارم و لحظه ای که می خوام تورو بهش نشون بدم سایه ای روی دیوار رو به رو می افته.سایه بسته های کاغذ باطله رو روی هم می ذاره و بالا میره.بالاتر.حلقه ی طنابی رو دور گردنش حلقه می کنه و توی یک لحظه....نفسم توی سینه حبس میشه.به تو نگاه می کنم.با مردمکهای عسلی سیاهت به من خیره شدی.بی توجه به سایه و کاغذهای باطله میگی:بنویس.به سیاهی مردمکهای عسلیت خیره میشم و آهسته میگم:نمی تونم.بازم صدای خشدار توی اتاق میپیچه.با همون لبخند احمقانه میپرسه:به کی حرف می زنی؟
دستهامو بالا میارم.بالاتر.اونفدر که نگاهم به انگشتهایی که از جوهر خودکار آبی شدن بیفته.خیلام راحت میشه.به مردمکهای عسلیت خیره میشم و می خندم.صدای خشدار توی اتاق میپیچه:به کی می خندی؟تصویرش جلوی صورتم بزرگ میشه.بزرگتر.اونفدر که دیگه تورو نمیبینم.دستهامو بالا میارم.بالاتر.توی یک لحظه می فهمم هیچی نیست.به حلقه ی طناب آویزون میشم.کاغذای باطله از زیر پاهام سر می خورن.توی یک لحظه مردمکهای عسلی سیاهتو میبینم.به زیر پاهام اشاره می کنم و با صدایی که به زحمت از گلوم خارج میشه زمزمه می کنم:اینارو من نوشتم.توی سیاهی مردمکهام می خندی و می گی:می دونم.
صدای خشدار توی اتاق میپیچه.ابروهای پرپشتش روی چشمهاش سایه انداخته.با لبخندی احمقانه میپرسه:با کی حرف می زنی؟
عطر اشک های کودکیم را می جویم.
و سحرگاهان
زلالی مردمکهایم را
تا شاید
نگاهی تسکینم دهد.
در حجم های سفید کاغذ غوطه ورم
در هیچ
نفسی را می جویم
ناله ای بر میخیزد
و من پرسانم.
بی من چگونه جاری شوم؟
در سیاهی چشمانم می خندی
دهانت عاری است از حقیقت.
نیرنگ زمان را می آموزی
پنهان می شوی
در نقطه های کاغذم.
ناله ای بر میخیزد
ومن پرسانم.
چشمهایت را باز کن.
ببین چگونه هنوز ایستاده ام
با نگاهی تهی از واژه.....
دست ها بالا رفتند و بر هم زده شدند.
تنهاییم را بوسیدم.
به عطش نگاه های گنگ لبخند زدم
و آهسته پرسیدم:
آیدا کجاست؟
اینجوری به صورتم خیره شدی که چی بشه؟بیخود عصبانیتتو سر من خالی نکن.می دونی که هر چه قدرم بهم اخم کنی بازم ازت سیر نمیشم.اصلا اینجوری دوستت دارم.اینجوری که فقط نگاه می کنی و هیچ حرفی نمی زنی.این طوری صورتت معصوم تره.درست مثل بچگیهات.مثل روزی که حسین،پسر همسایه بغلیتون توپمو پاره کرد و من پشت دیوار زار زار گریه می کردم.تو با شلوار صورتی، بلوز سفید و موهای از دو طرف بافته شده اومدی.دستمو گرفتی با عصبانیت کشیدی و گفتی: " اشکاتو پاک کن.مرد که گریه نمی کنه."به چشمات نگاه کردم.دستی به صورتم کشیدمو مثل گوسفند قربونی به دنبالت راه افتادم.افسون،از همو ن روز عاشقتشدم.
همین طوری به صورتم نگاه کن.فقط داد نزن.می دونی،چشمات شبیه
چشمهای بچگی هات شده.دوست دارم مثل اون روزا دستتو بگیرم.بخونم:عمو زنجیر باف...بله...زنجیر منو بافتی...بله..."حتی حاضرم بازم دستمو ول کنی و به هوای دیدن همبازی های جدید توی کوچه بدوی.یادت میاد؟تنهام گذاشتی.صدای خنده ات با دوستهای جدیدت تا توی حیاط ما می اومد.من با دستهای خالی دور تا دور حیاط می چرخیدم و عمو زنجیر باف می خوندم.سخت بود
افسون.بغضمو قورت دادم چون تو گفته بودی مرد که گریه نمی کنه.توی 8 سالگی فهمیدم مرد بودن چه قدر سخته.همونطور که می چرخیدم عمو زنجیر باف بافت ،بافت،بافت.آخرش من موندمو یک زنجیر و دو تا دست خالی.
اون موقع موهات مثل الان طلایی نبود.یکدست مشکی بود.همه ی موهاتو بالای سرت ،زیر مقنعه جمع می کردی و دو تا تیکه ی کوتاه ترو روی پیشونیت می انداختی.زنگ مدرسه که می خورد با دوستات از جلوی دبیرستان پسرونه رد می شدین و من از دور فقط نگات می کردم.با هر لبخند تو به عشاق جدید بغضمو فرو می خوردم و می گفتم مرد که گریه نمی کنه.
از همون وقتی که بهم گفتی دیگه گریه نکردم.هیچ وقت یادم نمیره.پشت دیواری که همیشه با هم بازی می کردیم برات مساله های فیزیکتو حل می کردم.گیج و مستاصل به سفیدی کاغذ که هر لحظه کم تر می شد خیره شده بودی.زیر چشمی به سیاهی که جدیدا دور چشمهات می دیدم نگاه کردم و تو بی توجه به من خطوط کاغذو دنبال می کردی.دست از نوشتن کشیدم.نگاه پر از شیطنتتو به من دوختی.زمین زیر پاهام کش می اومد و سرم به دوران افتاده بود.سرتو نزدیک تر آوردی و برای اولین بار از عطر موهات گیج شدم.صورتمو به صورتت نزدیک کردم.بعد از چند لحظه خودتو عقب کشیدی.رطوبت پشت لبهاتو با دست پاک کردیو به مسخره گفتی: " اصلا خوب بلد نیستی."سقوط کردم.عرق سردی تنمو پر کرد و بغضمو قورت دادم.آخه مرد که گریه نمی کنه.
توام یک حرفی بزن.یک چیزی بگو.فقط داد نزن افسون.تورو خدا داد نزن.وقتی اینجوری، با این معصومیت نگام می کنی حاضرم همون لحظه هر کاری که می خوای برات کنم.حتی حاضرم ماتیک سرخابیتو روی لبهات بکشم و سایه ی بنفشی که همیشه با زدنش خونمو به جوش می آوردی پشت پلکهات بزنم،دستتو بگیرم توی کوچه باهات راه برم.تا هر کجا که تو بخوای.تا ته دنیا.بار اولی که این جمله رو بهت گفتم هیچ وقت یادم نمی ره.از زیر تور سفید،گیج ،نگام کردی و زورکی خندیدی.زیر نقل و سکه هایی که روی سرمون می ریخت کلافه شده بودی و چشمهای مستاصلت رو هر ثانیه به طرفی می چرخوندی.توی یک لحظه سرتو به گوشم نزدیک کردی و آهسته گفتی:" ته دنیا همین جاست."
با اون چشمها بهم خیره نشو.گاهی از نگاهت می ترسم.اصلا چرا نمی خوای باهام حرف بزنی؟امروز وقتی حسین از کنارم رد شد بوی عطرت توی دماغم پیچید.حس کردم چه قدر دلم برات تنگ شده.تورو خدا بلند شو افسون.ولی داد نزن.وقتهایی که داد می زنی همه چیز دور سرم می چرخه و صدای گوش خراشی توی گوشم زنگ می زنه.ببین افسون.اینبار دارم گریه می کنم.بلند شو و بهم بگو مرد که گریه نمی کنه.بلند شو،فقط برای یک لحظه.سرتو بالا بیار،توی چشمهام نگاه کن و فقط یک کلمه بگو.بگو که من نکشتمت.
نخ به نخ
سوزن به سوزن.
چشمانم را می درم
فانوس به فانوس.
سلول هایم را به زنجیر می کشم
دانه به دانه.
به دار می آویزم صدایشان را
چوبه به چوبه.
تا نشنوی که فریاد می زنند:
من سخت دلتنگم........
با دستانی که تورا می جویند
در خلا زندگی.
در یاس آبی رنگ غوطه ورم
و فراموش شده ام
چون تکه های نیمه خورده ی نان.
شعله ی کوچکم
در تلالوی بی امان خورشید
دور از فانوس خاموشت
چه می کنی؟
هوای فرودگاه هر لحظه گرم تر می شد.زن با یک دست گره روسری را شل کرد و با دست دیگر بازوی مرد را محکم تر چسبید.مرد زیر سنگینی بار چمدان و سنگینی بدن زن به سختی راه می رفت اما همچنان از ته دل می خندید و چشم هایش از شادی برق می زد.زن هر لحظه را در ذهنش ثبت می کرد . سعی داشت بر سرگیجه اش غلبه کند و با شنیدن صدایی که شماره های پرواز را اعلام می کرد آب دهان را به سختی فرو داد،لبخندی صورتش را پوشاند و جملاتی را که بارها در ذهن تکرارشان کرده بود خیره در چشمان خندان مرد تکرار کرد.صورت مرد روشن تر از قبل درخشید.با گام های آسوده از زن فاصله گرفت.لحظه ای سر برگرداند.زن تمام نیرویش را جمع کرد ، دستش را بالا برد و با خنده برای مرد دست تکان داد تا انجا که مرد از دیدرسش خارج شد.سقف فرودگاه پایین می آمد.پایین تر.زن به تصور اینکه هنوز در دیدرس مرد است دستش را پایین نمی آورد و همچنان دست تکان می داد.مانتوی نازکش بر روی بدن کش می امد و کلافه با دست دیگر عرق روی پیشانی را پاک می کرد.سنگینی سقف فردگاه را بر روی دستش حس می کرد.احساس خفگی همه ی وجودش را در بر گرفت.گره ی روسری را شل کرد.آنقدر که روسری بر روی شانه هایش افتاد ولی زن همچنان برای تنفسی دوباره تلاش می کرد.سقف آنقدر پایین آمد که زن جز تاریکی چیزی ندید.پاهایش لرزید و دردی شدید در استخوان هایش حس کرد.همهمه ی اطرافش را می شنید ولی جز تاریکی و سیاهی چیزی نمیدید.ناگهان همه ی قدرتش را جمع کرد و لبخند محوی صورتش را پوشاند.صورت مرد درون چشم هایش هنوز می خندید.
هر روز در میدان به همراه پسر بچه می ایستاد.هرکس اسمش را می پرسید می گفت: " سگ خدا.دروغگو سگ خداست".
با نگاه ماتی که به روبرو خیره شده بود خنده ها و آه هایی را که پشت سرش می شنید نشنیده می گرفت ،دست پسر بچه ای که همراهش بود می کشید و آهسته از خود می پرسید:" امروز چند شنبه است؟"
37 سال بود که هر صبح این سوال را از خود می پرسید.درست از روزی که مادرش سگ مرده به دنیا آورده بود.صدایی در گوشش زمزمه می کرد.می گفتند :دیوانه است."ولی دیوانه نبود.واقعا صدا را می شنید.می دانست روزی در همین میدان صدا را شنیده است.درست سه شنبه.
چشمانش به روبرو دوخته شده بود و گوشه ی نگاهش به تصویر ناتمام زنی پیچیده در چادر مشکی.زن پشت سر هم جملاتی را تکرار می کرد.درست در لحظه ای که با ترس پا به پای زن می رفت و دستش را می چسبید همه ی سگ های دنیا با هم شروع به پارس می کردند و او چشمهایش را می بست و نعره می زد.گوشهایش رابا دست می گرفت و دیگر از دستهای زن نیمه تمام خبری نبود.باز از خود می پرسید:امروز چند شنبه است؟"
همان طور که به دنبال زن می گشت ناگهان قدمهایش سست شد.نه.اینبار اشتباه نکرده بود.زن پوشیده در چادر مشکی دست پسر بچه ای را در دست داشت و پشت به او با طمامینه قدم برمیداشت.دست پسرک را کشید و با عجله خود را به سایه ی مشکی رنگ رساند.ناغافل دست دیگر زن را در دست گرفت و زن به طرفش چرخید.چشمهای زن شبیه چشمهای سگ هار بود و زبان بزرگش از بین دندان های زردش خودنمایی می کرد.چند قدم به عقب برداشت.وحشت زده به زن خیره شد.از بین دندان های تیز و زرد زن صدای پارس سگ بیرون می آمد و گوشه ی لبهایش کف کرده بود.
چشمانش را بست.گوشهاش را گرفت و دست پسرک از دستش رها شد.وحشت زده نعره زد:سگ خدا...سگ خدا... سگ خدا....